تبليغاتX
خانه تنهایی های امیر
امیر تنها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:15  توسط | 

« نوشتن »

شعری از * اکتاویو پاز *

ترجمه : احمد شاملو

کیست آن که به پیش می راند
قلمی را که بر کاغذ می گذرانم
در لحظه ی تنهایی ؟
برای که می نویسد
آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می گذراد ؟
این کرانه که پدید آمده از لب ها ، از رؤیاها ،
از تپه یی خاموش ، از گردابی ،
از شانه یی که بر ان سر می گذارم
و جهان را
جاودانه به فراموشی می سپارم .

کسی در اندرونم می نویسد ، دستم را به حرکت در می آورد
سخنی می شنود ، درنگ می کند ،
کسی که میان کوهستان سرسبز و دریای فیروزه گون گرفتار آمده است .
او با اشتیاقی سرد
به آن چه من بر کاغذ می اورم می اندیشد .
در این آتش داد
همه چیزی می سوزد
با این همه اما ، این داور
خود
قربانی ست
و با محکوم کردن من خود را محکوم می کند .

به همه کس می نویسد
هیچ کس را فرا نمی خواند
برای خود می نویسد
خود رابه فراموشی می سپارد
و چون نوشتن به پایان رسد
دیگر بار
به هیأت من در می آید
.

بدرود .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:55  توسط | 

مرا می باید که در این خم ِ راه
در انتظاری تاب سوز
سایه گاهی به سنگ و چوب برآرم ،
چرا که سرانجام
امید
از سفری به دیر انجامیده باز می آید
به زمانی اما
ای دریغ !
که مرا
بامی بر سر نیست
نه گلیمی به زیر پای .
از تاب خورشید
تفیدن را
سبویی نیست
تا آبش دهم ،
و بر آسودن از خستگی را
بالینی نه
که بنشانمش .
مسافر ِ چشم به راهی های من
بی گاهان از راه بخواهد رسید .
ای همه ی ِ امید ها
مرا به برآوردن ِ این بام
نیرویی دهید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 17:10  توسط | 
**آشتی **

 
«ــ اقيانوس است آن:
ژرفا و بي‌کرانه‌گي،
پرواز و گردابه و خيزاب
  بي آنکه بداند .

کوه است اين:
شُکوه ِ پادرجايي،
فراز و فرود و گردن‌کشي 
  بي اين که بداند.
 
مرا اما
  
  انسان آفريده‌ای:
 
ذره‌ی بي شکوهي
  
  گدای پَشم و پِشک ِ جانوران،
 

تا تو را به خواری تسبيح گويد
از وحشت ِ قهرت بر خود بلرزد
بيگانه از خود چنگ در تو زند

تا تو
  
  کُل باشي.

مرا انسان آفريده‌ای:
شرم‌سار ِ هر لغزش ِ ناگزير ِ تن‌اش
سرگردان ِ عرصات ِ دوزخ و سرنگون ِ چاه‌سارهای عَفِن:
يا خشنود ِ گردن نهادن به غلامي‌ تو
سرگردان ِ باغي بي‌صفا با گل‌های کاغذين.

فاني‌ام آفريده‌ای
پس هرگزت دوستي نخواهد بود که پيمان به آخر برد.

بر خود مبال که اشرف ِ آفرينه‌گان ِ تواَم من:
با من  
  خدايي را
  شکوهي مقدّر نيست.»

«ــ نقش ِ غلط مخوان
  هان!
 
اقيانوس نيستي تو
جلوه‌ی سيال ِ ظلمات ِ درون.
کوه نيستي
خشکينه‌ی بي‌انعطافي محض.
انساني تو
سرمست ِ خُمب ِ فرزانه‌گي‌يي
که هنوز از آن قطره‌يي بيش درنکشيده
از مُعماهای َ سياه سر برآورده

هستي
  
  معنای خود را با تو محک مي‌زند.

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمي‌گذری
و دايره‌ی حضورت
جهان را   
  در آغوش مي‌گيرد.

***  نام ِ تواَم من ***

به ياوه معنايم مکن  !»

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 17:4  توسط | 
هما میرافشار :

ای تمام فکر من در روز و شب
ای همه هزیان من در سوز تب
ای نهان در پیکرم چون جان شده
همچو بوی گل به گل پنهان شده
آه ای بالاترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
ای به رگ هایم چنان خون گم شده
در میان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان در چشم تو
ای فدای ِ قحر و ناز و خشم تو
ای بهشت دلکش ِ موعود من
خون گرم زندگی در پوی من
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شب های من
جز تو کی دارم به جز تو گفتگو
ای به گوشت گوشواره آرزو
گر که یاران غافلند از یاد من
از دل دیوانه ی ِ نا شاد ِ من
عشق تو گر در دلم باشد چه غم
چون که تا روز قیامت با توام
خلق می گویند که او گر یار ِ توست
مایه ِ غم از چه در اشعار توست
گر دل او با دل ِ تنگت یکیست
ناله های حسرتت پس چیست چیست
آه من دیوانه ام دیوانه ام
جز تو از خلق جهان بیگانه ام
** دوستت دارم تو می خواهی مرا
باز می ترسم نمی دانم چرا **
وای اگر روزی فراموشم کنی
با غم هجران هم آغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت
یا فرو بنشیند این سوز تبت
آه می ترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود
گر ز دریا قطره ای هم کم شود
مرغ دریا سینه اش پر غم شود
ای دلت دریای پاک و روشنم
مرغ بوطیمار ِ ای دریا منم
.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 17:0  توسط | 
**حسین وثوق الدوله **

بار دگر به کوچه رندان گذر کنیم..................تابشکنیم توبه و سجاده تر کنیم
یک جرعه در کشیم از آن داروی نشاط.........چندین هزار وسوسه از سر به در کنیم
دل را به دست مطرب و معشوق میدهیم......فارغ ز فکر نیک و بد و خیر و شر کنیم
زین زشت تر عقیده چه باشد که شیخ وقت...گوید به روی خوب نباید نظر کنیم
جز درد سر چو حاصل کار زمانه نیست..........با جام باده چاره این درد سر کنیم
ما چیستیم و قوت تدبیر ما کدام؟.................تا ادعای دفع قضا و قدر کنیم
زاهد به ما نصیهت بیهوده می کند................کز باده بگذریم و ز ساقی حذر کنیم
با اختلال مبدا برهان ما و شیخ....................آن به که این مباحثه را مختصر کنیم
بیهوده بود پیروی ترهات شیخ......................این تجربت نباید بار دگر کنیم
یک بار راه ذهد سپردیم و گم شدیم..............بار دگر نباید از این ره گذر کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:58  توسط | 

آه ای عشق تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو آیا دارد
وعده ی دیداری ؟
چه شنیدم ؟
تو چه گفتی ؟
-آری !

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:57  توسط | 

ما فریاد می زدیم چراغ ! چراغ !

و ایشان در نمی یافتند

سیاهی مغزشان ،

سفیدی کدری بود اسفنج بار

لایه بر لایه بر

شباهت یافته از جسمیت مغزشان

گناهیشان نبود

از جنمی دیگر بودند .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:56  توسط | 
زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر
چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر
هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه
مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر
بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته
عطش عطش تو بمان ، تا بهانه ی دیگر
همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری
همیشه دست ترا تیغ فاتحانه ی دیگر
سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای
کجاست منزل امنی ، کجاست خانه ی دیگر
خروش جوشش دریاچه در کرانه ی من بین
که این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر
جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ
بمان تو سبزی این باغ ، تا جوانه ی دیگر !
زمان حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویت
که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر
بجان دوست از این تازیانه باک ندارم
که زخم جان مرا هست تازیانه دیگر
کجاست سرخی فریادهای بابک خرم
کجاست کاوه ی آزاده ی زمانه دیگر ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:55  توسط | 

مثل ِ کبریت کشیدن در باد

بوسه ات دشوار است

من خلاف جهت آب شنا کردن را

مثل یک معجزه باور دارم

 

آخرین دانه یِ کبریتم را

می کشم در ره باد

هرچه بادا باد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:53  توسط | 
                                              ** گابریل ماریانو **

کیست به دریاکناران
که می گوید همه روز و
فرسوده از گرسنه گی به سوی مرگ می رود ؟
پا فرو برده به ماسه
در ساعات مشخص معلوم ،
کیست که انگشتان قطع شده دارد
و شبانش به روزهای هرگز ندیده
در پیچیده است ؟

** منم **

کیست که چشمانی دارد خیس
از تحقیر شده ترین خون
از کُشنده ترین درد
از خشکیده ترین مرگ ؟
کیست آن هزار بار به فروش رسیده
هزار بار و بیش به قتل آمده
کرورها بار ریشخند شده مَرد ؟

** منم **

کیست که دیگر بار در حال تولد است
در خوکدانی ِ آلوده یی
که می خواهد چنگ فرو برد
در صبح روشن و
بر آن است که ویران کند
ماه های شب دغلکار را ؟

** منم **

کیست آن که سر ِ فریاد کشیدن دارد
تا حد ِ بر دریدن ِ گلویش ،
کیست آن پیش از وقت مُرده که در کار است
تا بی اجازه دوباره به جهان آید ؟

** منم **

منم که در کار تجدید حیاتم
از خشکیده ترین مرگ
از کشنده ترین درد
از بی درمان ترین نو میدی ،

** من .**

مبادا کسی متهمم کند
که اسرار آمیز باقی مانده ام ...
من جز این نکرده ام که وفادار بمانم
به سبز ِ آرام سرزمینم
و به بهار ِ محقق
سپیده دم های بی ارباب .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:52  توسط | 

** رود **

خویشتن را به بستر ِ تقدیر سپردن
و با هر سنگ ریزه
رازی به نارضایتی گفتن .
** زمزه ی رود چه شیرین است ! **

از تیزه های غرور ِ خویش فرود آمدن
و از دل پاکی های سر فراز ِ انزوا به زیر افتادن
با فریادی از وحشت ِ هر سقوط .
** غرش ِ آب شاران چه شکوه مند است ! **

و همچنان در شیب ِ شیار فروتر نشستن
و با هر خرسنگ
به جدالی برخاستن .
** چه حماسه یی ست رود ، چه حماسه یی ست ! **

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:50  توسط | 

پرکن پياله را كه اين آب آتشين ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پيم مي شود تهي
 درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب تا بيكران عالم پندار رفته ام
 تا دشت پر ستاره انديشه هاي ژرف تا مرز ناشناخته مرگ
و زندگي تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا تا شهر يادها
* ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد*
 پر كن پياله را

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:49  توسط | 
پس پای ها استوار تر بر زمین بداشت * تیره ی پُشت راست کرد
*گردن به غرور برافراشت * و فریاد برداشت » اینک من ! آدمی ! پادشاه ِ زمین !
و جانداران همه از غریو او بهراسیدند* و غروری که خود به غرش  او پنهان بود بر جانداران همه چیره شد *
و آدمی جانوران را همه در راه نهاد * و از ایشان بر گذشت * و بر ایشان
سر شد از آن پس که داستان خود را از اسارت خاک باز رهانید
پس پشته ها و خاک به اطاعت آدمی گردن نهادند * و کوه به اطاعت آدمی گردن نهاد * همچنان که
بیشه ها و باد * و آتش آدمی را بنده شد * و از جانداران هر چه بود آدمی را بنده شدند
در آب و به خاک و بر آسمان هر چه بودند و به هر کجای * و ملک جهان او را شد *
و پادشاهی آب و خاک او را مسلم شد * و جهان به زیر نگین او شد به تمامی *
و زمان در پنجه ی قدرت او قرار گرفت * و زر آفتاب را سکه به نام خویش کرد
از آن پس که دستان خود را از بنده گی خاک باز رهانید .
پس صورت خاک را بگردانید * و رود را و دریا را به مُهر خویش داغ بر نهاد به غلامی *
و به هر جای با نهاد خاک پنجه در پنجه کرد به ظفر * و زمین را یک سره باز آفرید به دستان *
و خدای را هم به دستان ؛ به خاک و به چوب و به خرسنگ *
و به حیرت در آفریده ی خویش نظر کرد چرا که با زیبایی دست کار او زیبایی هیچ آفریده به کس نبود *
و او را نماز برد چرا که معجزه ی دستان او بود از آن پس که از اسارت خاک شان وارهانید
پس خدای را که آفریده ی دستان معجزگر او بود با اندیشه خویش وانهاد *
و دستان خدای آفرین خود را که سلاح پادشاهی او بودند به درگاه او گسیل کرد
به گدایی نیاز و برکت
کفران نعمت شد * و دستان توهین شده آدمی را لعنت کردند
چرا که مقام ایشان بر سینه نبود به بنده گی

و  *******تباهی ******* آغاز یافت .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:47  توسط | 
بامداد :

در معبر من
دیگر
هیچ چیز نجوا نمی کند :
نه نسیم و نه درخت
نه آبی در گذر .
شره شره نوحه یی گسیخته می جنبد
تنها
سیاه تر از شب
بر گرده ی سرگردانی باد .

دور
شهر من آنجاست
تنها مانده
در غروبی هموار
که آسان نمی گذرد
شهر تاریک
با دو دریچه ی مهربان
که بازگشت دردناک مرا انتظار می کشد
در پس کوچه های پنهان

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:46  توسط | 
                                      زندگی همراه با سیلور استاین :
چشمام رو که وا کردم
به بارون نگاه کردم ،
بارون چکید روی سرم
و جاری شد توی مخم ،
حالا تا توی رختخوابم دراز می کشم، تنها چیزی که می شنوم
صدای شالاپ و شولوپ ِ بارونه توی سرم .

من خیلی یواش قدم بر می دارم ،
خیلی هم آهسته راه می رم ،
چون ممکنه لبریز بشم
از چیز بی ربطی که الان گفتم عذر می خوام
از وقتی که بارون تو کله مه ، من مثل سابق نیستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:45  توسط | 
درود خدایان بر تو باد ای بامداد :

که ایم و کجا ییم ؟
چه می گوییم و در چه کاریم ؟
پاسخی کو ؟
به انتظار پاسخی
عصب می کشیم
و به لطمه ی پژواکی
کوه وار
در هم می شکنیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:44  توسط | 

باز باید بگویم من؟
همین که نگران روزهای شما هستم
چگونه مطمئن باشم
و خاطر جمع
که پیش هم خواهیم بود
اکنون که باران دیدگان ما به وصف نمی اید.
باز باید بگویم این را
همین که چراغ چشم های دوست
دور می شود از من
سردرد های غریب من اغاز می شود
اخر تمام این روز ها یکی نبود
 و من انگار که شعری نگفته باشم
و اینکه از نسیم زخم می پذیرد دلم بی شما   
این هم اغراق نیست    دیگر . 

*سید صالحی *

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:43  توسط | 
بامداد :

مرا
تو بی سببی نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل ؟
ستاره باران کدام سلامی به آفتاب
از دریچه ی تاریک ؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !
پس پشت مردمکانت
فریاد کام زندانی ست
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ور نه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!
و دلت
کبوتر آشتی ست ،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:42  توسط | 
بامداد خسته :

تو کجایی ؟
در گستره ی بی مرز ِ این جهان
تو کجایی ؟

من در دوردست ترین جای این جهان ایستاده ام :
کنار تو .

تو کجایی ؟
در گستره ی ناپاک ِ این جهان
تو کجایی ؟

من در پاک ترین مُقام جهان ایستاده ام :
بر سبزه شور ِ این رود ِ بزرگ که می سُراید
برای تو .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:41  توسط | 
بامداد:

چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری !
چه بی تابانه تو را طلب می کنم !
بر پشت سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بی هوده است.
بوی پیرهن ات
این جا
و اکنون.-
کوه ها در فاصله ها
سردند.
دست در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یاس را رج می زند.
بی نجوای انگشتان ات
فقط.
وجهان از هر سلامی خالی ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:40  توسط | 
** مولانا **

روز و شب را همچو خود مجنون كنم
در هوايت بي‏قرارم روز و شب

سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را كي گذارم روز و شب؟

جان و دل از عاشقان مي‏خواستند
جان و دل را مي‏سپارم روز و شب

** تا نيابم آن چه در مغز منست
يك زماني سر نخارم روز و شب **

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گه تارم روز و شب

مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب

ساقيي كردي بشر را چل صبوح
ز آن خمير اندر خمارم روز و شب

اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب

مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر
همچو اشتر زير بارم روز و شب

تا بنگشايي به قندت روزه‏ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم، انتظارم روز و شب

تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب

ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل
روز و شب را مي‏شمارم روز و شب

بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:39  توسط | 
                                 ببین سیلور استاین چی می گه : ( با سیلور استاین زندگی کنید )

مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن
اونا هزار تا دروغو می تونن پنهون کنن
هیچ وقت نمی شه بفهمی چه رویایی تو سرشونه
مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن

شاید غریبه باشه ، شاید بهترین دوست باشه
دختره میره  پیش  اولین عاشقش
هیچی نپرس تا دروغ تحویل نگیری
مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن

فکر می کنی اون دختره باید اون لیوان شرابو بخوره؟
فکر می کنی اون دختره  با اون نشئگی ش می تونه ساز بزنه؟
فکر می کنی خودتی که هیپنوتیزمش کردی؟
مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن

مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن
با آتیش بازی کن تا شعله ها شو ببینی
مث دو تا عا شق گر گرفته ، تو یه بازی خطرناک
تو آتیش هیجان ، بی خبری میره بالا
قبول  می کنن تا دوست داشته باشن ، چشماشونو می بندن

مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:38  توسط | 

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها
زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها
به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:37  توسط | 
* بیکل * :

 

 

دل تنگی های آدمی  را باد ترانه یی می خواند ،
 رویا هایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
 سکوت سرشار از سخنان نا گفته است 
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده
 در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:36  توسط | 
** بیکل  ** :

ساده است نوازش سگی ولگرد ،
 شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که « سگ من نبود »

 ساده است ستایش گلی ،
چیدنش و از یاد بردن
 که  « گلدان را آب باید داد .»

 ساده است بهره جویی از انسانی ،
دوست داشتنش  بی احساس عشقی ،
 او را به خود وا نهادن و
گفتن که « دیگر نمی شناسمش. »
ساده است لغزش های خود را شناختن  ،
 با دیگران زیستن به حساب ایشان
 و گفتن که « من این چنینم.»

ساده است چگونه می زییم،
 باری، زیستن سخت ساده است
 و پیچیده نیز هم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:35  توسط | 
                                            **فریدون مشیری ** :

گلی را که دیروز
به دیدار من ، هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ِ ما به تارج می بُرد
گرمای شب ، برد
صفای تو اما ، گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گُل مهر تو ، در دل و جان
گلی بی خزان
گُل تا که من زنده ام ماندگار است .     

     

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:34  توسط | 
                                    بامداد :

رفتم فرو به فکرو فتاد از کف ام سبو
جوشید در دل ام هوسی نغز :
« ای خدا !
« یارم شود به صورت ، آیینه یی که من
« رخساره ی رفیقان بشناسم اندر او !
بردم سخن به چله نشینان کوه دور .
گفتند تا بیفکنم -- از نیتی که هست
در هشت چاه خشگ سیاه ، هفت ریگ سرخ ،
یا زیر هشت قلعه کشم هفت مار کور !
باز آمدم ز راه ، پریشا و دل شکار
رنجیده پای و خسته تن و زرد روی و سرد ،
در سر هزار فکر غم و راه چاره هیچ
مایوس پای قلعه یی افتادم اشک بار .
آمد ز قلعه بیرون پیری سپید موی
پرسید حال و گفتم .
در من نهاد چشم  گفت :
«این طلسم کهنه کلیدش به مشت توست
« با کس مپیچ بیهوده ، آیینه یی بجوی !                  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:33  توسط | 
                                                            ** مولانا **

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
 ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:32  توسط | 
                                                        بامداد:

                                       در چار راه ها خبری نیست :
                      یک عده می روند یک عده خسته باز می آیند
                                        و انسان * که کهنه رند خدایی است بی گمان *
                  بی شوق و بی امید
                                                            برای دو قرص نان
                                        کاپوت می فروشد
                      در معبر ِ زمان .
                                    در کوچه پشت ِ قوتی ِ سیگار
شاعری
                                 ِاستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را :


**انسان خداست . حرف من این است . گر کفر یا حقیقت ِ محض است این سخن ،
انسان خداست. آری . این است حرفِ من ! **
......................................


از بوق ِ یک دوچرخه سوار ِ الاغ ِ پست ،
شاعر ز جای جست و مدادش ، نوکش شکست .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:31  توسط | 
                                                  ** فریدون مشیری **

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک، شاخه های شسته ، باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید، برگهای سبز بید،عطر نرگس ، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد، خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک میرسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار! خوش به حال چشمه ها و دشتها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز، خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز خوش به حال جام لبریز ازشراب، خوش به حال آفتاب.
=»  ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام،
باده رنگین نمیبینی به جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت از آن می که میباید تهی است،
 -»ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
-» ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
 ** گر نکوبی شیشه غم را به سنگ،
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ! **

(گر نکوبی شیشه غم را به سنگ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ! )          

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:30  توسط | 
                                                   بامداد:

ای دریغ ! ای دریغ که فقر
چه به آسانی احتظار ِ فضیلت است
به هنگامی که تو را از بودن و ماندن گزیر نیست .
ماندن آری و اندوه ِ خویش را شام گاهان
به چاه ساری متروک در سپردن ،
فریاد درد ِ خود را
در نعره ی توفان رها کردن ،
و زاری ِجان ِ بی قرار را
با هیاهوی باران
در آمیختن .
ماندن آری ماندن
و به تماشا نشستن دروغ را که عمر چه شاهانه می گذرد به شهری که
ریا را پنهان نمی کنند و صداقت هم شهریان تنها در همین است .
به هنگامی که هم جنس باز و قصاب
بر سر ِ تقسیم ِ لاشه
خنجر به گلوی یک دیگر نهادند
من جنازه ی خود را بر دوش داشتم
و خسته و نومید گورستانی می جستم .
دریغا که فقر ممنوع ماندن است از توانایی ها به هیات ِ محکومیتی ؛
ور نه حدیث ِ به هر گامی ستاره ها را در نوشتن .
ور نه حدیث ِ شادی و از کهکشان ها بر گذشتن ،
ور نه لبخند و از جرقه ی هر دندان آفتابی زادن .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:29  توسط | 
باید که دوست بداریم یاران !
باید که چون خزر بخروشیم .
فریاد های ما اگه چه رسا نیست
باید یکی شود .
باید تپیدن هر قلب اینک سرود ،
باید سرخی هر خون اینک پرچم ،
باید که قلب ما
سرود ما و پرچم ما باشد .
باید در هر سپیده ی البرز
نزدیک تر شویم .
باید یکی شویم
اینان هراسشان ز یگانگی ماست ...
باید که سر زند
طلیعه خاور
از چشم های ما
باید که لوت تشنه
میزبان خزر باشد
باید کویر فقیر
از چشمه های شمالی بی نصیب نماند
باید که دست های خسته بیاسایند
باید که خنده و آینده ، جای اشک بگیرد
باید بهار
در چشم کودکان جاده ری
سبز و شکفته و شاداب
باید بهار را بشناسند
باید که رنج را بشناسیم
و قتیکه دختر رحمان
با یک تب دو ساعته می میرد
باید که دوست بداریم یاران
باید که قلب ما
 سرود و پرچم ما باشد ...
باید یکی شویم .
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:27  توسط | 
                                                       بامداد:

سايه‌ي ِ ابري شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم:
خارکَن با پُشته‌ي ِ خارش به راه افتاد
عابري خاموش، در راه ِ غبارآلوده با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم سايه‌ي ِ يک ابر باشد!»
برزگر پيراهني بر چوب، روي ِ خرمن‌اش آويخت
دشت‌بان، بيرون ِ کلبه، سايبان ِ چشم‌هاي‌اش کرد دست‌اش را و با خود
گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم کفتر ِ تنهاي ِ بُرج ِ کهنه‌ئي باشد؟»
آهوي ِ وحشي شدم از کوه تا صحرا دويدم:
کودکان در دشت بانگي شادمان کردند
گاري‌ي ِ خُردي گذشت، ارابه‌ران ِ پير با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم آهوي ِ بي‌جفت ِ دشتي دور باشد؟»
ماهي‌ي ِ دريا شدم ني‌زار ِ غوکان ِ غمين را تا خليج ِ دور پيمودم.
مرغ ِ دريائي غريوي سخت کرد از ساحل ِ متروک
مرد ِ قايق‌چي کنار ِ قايق‌اش بر ماسه‌ي ِ مرطوب با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم ماهي‌ي ِ ول‌گرد ِ دريائي خموش و سرد
باشد؟»
کفتر ِ چاهي شدم از بُرج ِ ويران پَرکشيدم
سايه‌ي ِ ابري شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم
آهوي ِ وحشي شدم از کوه تا صحرا دويدم
ماهي‌ي ِ دريا شدم بر آب‌هاي ِ تيره راندم.
دلق ِ درويشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
يار ِ خاموشان شدم بيغوله‌هاي ِ راز، گشتم.
هفت کفش ِ آهنين پوشيدم و تا قاف رفتم
مرغ ِ قاف افسانه بود، افسانه خواندم بازگشتم.
خاک ِ هفت اقليم را افتان و خيزان درنوشتم
خانه‌ي ِ جادوگران را در زدم، طرفي نبستم.
مرغ ِ آبي را به کوه و دشت و صحرا جُستم و بي‌هوده جُستم
پس سمندر گشتم و بر آتش ِ مردم نشستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:26  توسط | 
دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها ، نمودار است
دگر صبح است ...

دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تنهامان نمی لرزد ،
دگر افسرده طفل پابرهنه ،از زبان مادر شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است...

کنون شبب زنده داران ! صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است .
کنون ای رهروان حق ، شب تارک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش ، هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان ، در چوبه دار است
و ما باید که برخیزیم ...
دگر صبح است ...

چنان کاوه ، درفش کاویانی را بروی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است .
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید ،
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد ...
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او بندد
اگر غفلت کند او خود گنهکار است
دگر صبح است ...

دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید بر افروزیم آتش را ،
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
ویا همراه بادی او شود دور از زمین ما
دگر صبح است ...
دگر روز تبهکاران به مثل نیمه شب تار است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:25  توسط | 
بامداد:

در غریو ِ سنگین ِ ماشین ها و اختلاط ِ اذان و جاز
آواز ِ قمری ِ کوچکی را شنیدم ، چنان که از پس ِ پرده یی آمیزه ی ابر و دود
تابش ِ تک ستاره ای .
آن جا که گنه کاران
با میراث ِکمر شکن ِ معصومیت خویش
بر درگاه ِ بلند ، پیشانی ِ درد بر آستانه می نهند و
باران ِ بی حاصل ِ اشک بر خاک ، و رهایی و رستگاری را از چارسوی بسیط ِ زمین
پای در زنجیر و گم کرده راه می آیند ،
گوش بر هیبت ِ توفانی ِ فریاد های نیاز و اذکار ِ بی سخاوت بسته ،
دو ُقمری بر کنگره ی سرد ، دانه در دهان ِ یک دیگر می گذارند
و عشق بر گرد ِ ایشان حصاری دیگر است . 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:24  توسط | 
                                           به یاد ** سوسن **

به سان مرغکی آواره ای غم
به دشت سینه ی ِ من پر گشودی
به سقف کلبه ی ِ ویرانه ی دل
گرفتی آشیان آن جا نمودی
گرفتی آشیان آن جا نمودی
بگو ای غم سرایی جز دل من
چنین مخروبه آیا دیده بودی ؟
تو که محوا در این ویرانه کردی
ز صاحب خانه اش پرسیده بودی ؟
ز صاحب خانه اش پرسیده بودی
نمی پرسی ز من پیش از تو ای غم
چه کس در خلوت دل آشیان داشت
چه کس بود و چرا رفتو کجا رفت
چه جایی بهتر از این جا نشان داشت ؟
چه جایی بهتر از این جا نشان داشت
تو می دانی که آیا این دل من
زمانی چون بهاری پر صفا بود
دلی سرمست از شوق و محبت
دلی آکنده از مهرو وفا بود
دلی آکنده از مهرو وفا بود
نرو ای غم که بی تو این دل من
چو فانوسی شکسته صوتو کور است
مرا بی همزبان مگذار مگذر
که با شادی رهم بس دور دور است
که با شادی رهم بس دور دور است .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:23  توسط | 
                                                 به یاد ** سوسن **

به سان مرغکی آواره ای غم
به دشت سینه ی ِ من پر گشودی
به سقف کلبه ی ِ ویرانه ی دل
گرفتی آشیان آن جا نمودی
گرفتی آشیان آن جا نمودی
بگو ای غم سرایی جز دل من
چنین مخروبه آیا دیده بودی ؟
تو که محوا در این ویرانه کردی
ز صاحب خانه اش پرسیده بودی ؟
ز صاحب خانه اش پرسیده بودی
نمی پرسی ز من پیش از تو ای غم
چه کس در خلوت دل آشیان داشت
چه کس بود و چرا رفتو کجا رفت
چه جایی بهتر از این جا نشان داشت ؟
چه جایی بهتر از این جا نشان داشت
تو می دانی که آیا این دل من
زمانی چون بهاری پر صفا بود
دلی سرمست از شوق و محبت
دلی آکنده از مهرو وفا بود
دلی آکنده از مهرو وفا بود
نرو ای غم که بی تو این دل من
چو فانوسی شکسته صوتو کور است
مرا بی همزبان مگذار مگذر
که با شادی رهم بس دور دور است
که با شادی رهم بس دور دور است .
       

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:17  توسط | 
                                                    ** فروغ ** :

جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه ی تنهایی و نفأل و تردید
خانه ی پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر

آه  ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت ...
      

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:16  توسط | 
                                                    شاهکار بامداد :
چیزی به جای نماند
حتا
که نفرینی
بدرقه ی راه ام کند .
با اذان ِ بی هنگام پدر
به جهان آمدم
در دستان ماماچه پلیدک
که قضا را وضو ساخته بود
هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
«خدا» را مصرف کردم
و لعنت شدن را ، بر جای ،
چیزی به جای بنماندم .
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:15  توسط | 
 این شعر رو از یه وبلاگ پیدا کرده بودم و نمی دونم از کی هست ولی زیباست :

زمين آرام مي‌ماند.
كسي او را به صد خميازه خونين نمي‌خواند.
زمين آرام مي‌ماند.
تمام نقشه‌هاي يك شبه مردن
چه نافرجام مي‌ماند!
زمين ديگر نمي‌لرزد.
دگر در لحظه‌اي يكجا نمي‌ميريم.
به يك آن مرگ را در بر نمي‌گيريم، بي رنجي
و محكوميم
به يك كابوس هرروزه
به يك اعدام تدريجي.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:14  توسط | 
ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم
به دو گونه ی لطیفت به دو چشم اشک ریزم
که ز راه عاشقی ها زبلا نمی گریزم
به تو ای فرشته ی من گل من بهانه من
که جدایی از تو باشد غم جاودانه ی من
چو تو در برم نباشی غم بی شمار دارم
تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:12  توسط | 
اوراق شعر ما را
 بگذار تا بسوزند
 لب هاي باز ما را
 بگذار تا بدوزند
بگذار دستها را
 بر دستها ببندند
 بگذار تا بگوييم
 بگذار تا بخندند
بگذار هر چه خواهند
 نجواكنان بگويند
 بگذار رنگ خون را
 با اشكها بشويند
 بگذار تا خدايان
 ديوار شب بسازند
 بگذار اسب ظلمت
 بر لاشه ها بتازند
بگذار تا ببارند
 خونها ز سينه ي ما
 شايد شكفته گردد
 گلهاي كينه ي ما
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:10  توسط | 
                                                            ** مولانا **
مرا گویی که رایی من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جان​ها
نمی​ترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن ترک خطایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز
مز من یکتا دو تایی من چه دانم 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:9  توسط | 
حیف که اسم شاعر جوان این شعر زیبا رو نمی دونم :


اي سنگفرش راه كه شبهاي بي سحر
 تك بوسه هاي پاي مرا نوش كرده اي
 اي سنگفرش راه كه در تلخي سكوت
 آواز گامهاي مرا گوش كرده اي
 هر رهگذر ز روي تو بگذشت و دور شد
 جز من كه سالهاست كنار تو مانده ام
 بر روي سنگهاي تو با پاي خسته ... ، آه
عمري بخيره پيكر خود را كشاندم
اي سنگفرش هيچ در اين تيره شام ژرف
 آواز آشناي كسي را شنيده اي؟
در جستجوي او به كجا تن كشم ، دگر
اي سنگفرش گم شده ام را نديده اي ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:8  توسط | 
                                                         به یاد * فرهاد *
می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم می گه
منو توی آینه نشون می ده
میگه این توی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه هام
رنگ غربت تو تموم لحظه هام
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم می گن
چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون .


»اردلان سرفراز و با صدای فرهاد «

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:8  توسط | 
                                              بامداد چه کردی ؟  :

همه برگ و بهار
در سرانگشتان توست .
زیباترین حرفت را بگو
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه ای بیهوده می خوانید
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق حرفی بیهوده نیست
چرا که دوست داشتن بیهوده نیست
خدا
بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما
اگر بر ماش منتی ست


چرا که عشق خود فرداست
خود همیشه است .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:7  توسط | 
                         ** لنگستون هیوز **

راسی راسی مکافاتیه
اگه مسیح برگرده و پوسّش مث ما سیاه باشه ها !
خدا می دونه تو ایالات متحد آمریکا
چن تا کلیسا هس که اون
نتونه توش نماز بخونه ،
چون سیاه ها
هرچی هم مقدس باشن
ورودشون به کلیساها قدغنه ؛
چون تو اون کلیسا ها
عوض مذهب
نژادو به حساب میارن .

حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری ،
هیچ بعید نیس بگیرن به چهار میخت بکشن
عین خود عیسای مسیح !                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:6  توسط | 
آراه والا بر بامداد :

کوه با نخستین سنگ  آغاز می شود


و


انسان با نخستین درد


در من زندانی ستم گری بود


که به آواز زنجیر هایش خو نمی کرد


من


                                             با نخستین نگاه تو آغاز شده ام .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:5  توسط | 
به یاد * فرهاد *

                           گرم و زنده بر شن های تابستان
                                زندگی را بدرود خواهم گفت
                                      تا قاصد میلیون ها لبخند گردم
                                          تابستان مرا در بر خواهد گرفت
                                               و دریا دلش را خواهد گشود
                                                    زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:4  توسط | 
بامداد :

باران قصیده واری غمناک آغاز کرده بود
می خواند و باز می خواند
بغض هزار ساله دردش را
انگار می گشود
اندوه زاست زاری خاموش !
نا گفتنی ست... ،
این همه غم ؟ !
نا شنیدنیست
پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست ؟
گفتند
اگر تو نیز
از اوج بنگری
خواهی هزار بار از او
تلخ تر گریست .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:3  توسط | 
                                                      زندگی همراه با شل سیلور استاین :

بنگر آن مست را در جوی آب ...
من او بوده ام .
بنگر آن مست را در جوی آب ...
آری ، من او بوده ام .
بنگر آن مست را
با لکنت مستانه ، که کج و مج می رود
که می گرید برای دوستانش ،
آری او من بودم .
بنگر آن سرباز را با آن تفنگ...
من او بوده ام.
بنگر آن سرباز را با آن تفنگ ...
آری ، من او بوده ام.
بنگر آن سرباز را که نشانه می رود ،
بنگر که می کشد و بنگر که می دود ،
و فراموش کن انچه او کرد .
آری ، من او بوده ام .

هی ، من او بوده ام ...او بوده ام .
او بوده ام و تو بوده ام .
بگو با من ! تو هم آنجا نبودی ؟
بنگر ان مرد شجاع را که در بیدادگاه سینه سپر می کند ...
من او بوده ام .
بنگر آن بُزدل را که می دود و پنهان می شود ...
من او بوده ام .
بنگر آن سخنور نامدار را ،
آن معلم  ِ درس ناگرفته را ،
بنگر آن مخلوق ِ همیشه گریان ِ خزنده را ...
آری ، من او بوده ام .

من او بوده ام ...او بوده ام .
او بوده ام و تو بوده ام .
بگو با من ! تو هم آنجا نبودی ؟
بنگر آن پسرک را که می گرید...
من او بوده ام .
بنگر آن مرد پیر را که بزودی می میرد ...
آری ، من او خواهم بود ، روزی او خواهم بود .

هرگاه ، چنان قد بکشم که بایستم
و به دستان خدا برسم ،
آن گاه باور می کنم و خواهم فهمید
و او خواهم بود .

هرگاه ، چنان قد بکشم که بایستم
و به دستان خدا برسم ،
آن گاه باور می کنم و خواهم فهمید
و او خواهم بود .

یا حقیقت .         

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:2  توسط | 
                                                به یاد ** فرهاد **

                                 ** الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم  **

والا پیامدار « محمد »

گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور
 نمی ماند  بر پا و استوار

هر گز هرگز

آنگاه تمثیل وار
کشیدی عبای وحدت
 بر سر پاکان روزگار
والا پیامدار « محمد »

در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا
دیرینه ،  ای « محمد »
جا هست بیش و کم
آزاده را
که تیغ کشیدست بر ستم

والا پیامدار « محمد »        

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:1  توسط | 
غنچه با لبخند
می گوید : تماشایم کنید !
گل ، بتابد چهره ، همچون چلچراغ :
یک نظر در روی زیبایم کنید !
سرو ِ  ناز
سرخوش و طناز می بالد به خویش :
گوشه ی چشمی به بالایم کنید !
باد نجوا می کند در گوش ِ برگ :
سر در آغوش گلی دارم ، کنار چتر بید ،
راه دوری نیست ، پیدایم کنید !
آب گوید :
زاری ام را بشنوید !
گوش بر آوای ِ  غم هایم کنید !
پشت پرده ، باغ اما در هراس :
باز پایز است و در راهند آن دژخیم و داس !
سنگ ها هم حرف هایی می زنند
گوش کن !
خاموش ها گویا ترند !
از در و دیوار می بارد سخن
تا کجا دریابد آن را جان من .
در خموشی های من فریادهاست
آن که دریابد چه می گویم کجاست ؟
آشنایی با زبان ِ بی زبانانی چو ما
دشوار نیست
چشم و گوشی هست مردم را ، دریغ ،
گوش ها ، هشیار نه
چشم ها ، بیدار نیست .
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:0  توسط | 
                                          به یاد * فرهاد *

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غم ِ
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه
توی خاک سرد قلبم بذر غربت می کاره
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو این ور و اون ور می زنه
تو رگای خسته و سرد تنم
ترس مردن داره پرپر می زنه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده                          

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:58  توسط | 
               اولین زنی که جایزه ی نوبل در شعر را از آن خود کرد *  ادنا میلای  *

عشق مرا تنها رها کرد
و روزها همه یکسانند.
خوردن باید مرا و خواب را.
و آنشب که می توانست اینجا باشد.
اما- آه- بیدار خوابیدن
و شنیدن ساعات آهسته که ضربه می زند.
میشود آیا که روز باشد ، دوباره !و شفق نزدیک!
.

عشق مرا تنها رها کردو
من نمیدانم چه باید کرد.
این و آن و یا آنچه خواستن است
برایم همه یکسان است.
و همه ی آنچه را آغاز کرده ام ، می گذارم
قبل از پایان یافتنم.
تا آنجا که من می بینم، همه چیز مصرقی ناچیز دارد.

عشق مرا تنها رها کرد و
همسایه ها در می زنند و قرض می کنند
و زندگی همچنان ، چون
زوزه های موشی ادامه دارد
و فر-دا و فر-دا و فر-دا.
تنها این خیابان کوچک است و
این خانه ی کوچک

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:58  توسط | 
بامداد :

* گر بدیسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی
نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست من

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه
یادگاری جاودانه ، بر تراز بی بقای خاک .*

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:56  توسط | 
                                                            ** حضرت حافظ **

بارها گفته​ام و بار دگر می​گویم
که من دلشده این ره نه به خود می​پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته​اند
آن چه استاد ازل گفت بگو می​گویم

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که او می​کشدم می​رویم
دوستان عیب من بی​دل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می​جویم
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
مکنم عیب کز او رنگ ریا می​شویم
خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
می​سرایم به شب و وقت سحر می​مویم
حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می​بویم 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:56  توسط | 
                                    با سیلور استاین زندگی کنید :

** رژیم غذایی **
صبحونه : قهوه ی سیاه ، یه تیکه نون خشک ،
بدون کره ، بدون ژله ، بدون مربا
ناهار: یه کم کاهو ، دو تیکه کرفس ،
بدون مشروب ، بدون سیب زمینی ، بدون همبرگر
شام : یه بال مرغ آب پز ، نه سرخ کرده ،
بدون سس ، بدون نون ، بدون شیرنی
این رژیم گرفتن و رژیم گرفتن و رژیم گرفتن
مطمئن باش سخت ترین راهه برا خودکشی
پس یه هویج پوست بگیر برام ، با یه آلو
یه لیوان شیر بی چربی و دیگه هیچ
تلوزیونو خفه ش کن چون داره آگهی همبرگر میده ،
همیناس که منو میفرسته قبرستون
من تو فکر اسپاگتی ام با سوسیس و دسر و شیرنی و کیک
هر شب خواب بستنی شکلاتی می بینم و
گشنگی می کشم تا وقتی از خواب بیدار شم
دارم از گرسنگی می میرم فقط به خاطر تو
اون بچه ها با سیب زمینی سرخ کرده و سس مایونز ،
اما کاهو و آب مال من
یه قفل هم به یخچال زدی ،
خدا میدونه کلید شو کجا قایم کردی
آخر شب که گرسنگی می کشم ،
گرسنگی رو واسه این می کشم که دوستم داشته باشی
ولی تو میگی ، وقتی که بتونم نافمو ببینم
تو هم از دیدنش خوشحال میشی
شام : دو تا تیکه گل کلم خام
یه کم گوشت گوساله ، به اندازه ی ناخن
یه برش گوجه فرنگی ، یه ذره سالاد
باور کن تو زندون غذام بهتر بود
اون پیدزا رو اونطوری جلوی دماغ من نخور
دختر ! این حداقل کاریه که می تونی بکنی
وقتی باهات دارم حرف می زنم ، اون شکلات گنده رو بذار کنار
من مثل گاو گشنمه ، بخاطر تو
وقتی که مردم ، با پول حق بیمه ی من
نیشت باز میشه و به نعشم نیگا می کنی و
میگی : ** خب ! پسره سعی شو کرد ، زحمت کشید و مُرد ،
ولی حساب اینو نکرد که لاغر شده بود **

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:55  توسط | 
** در رزم ِ  زندگی **
در زیر ِ  تاق ِ  عرش ، بر سفره ی زمین
در نور و در ظلام
در های و هوی و شیون ِ  دیوانه وار ِ  باد
در چوبه های دار
در کوه و دشت و سبزه
در لجه های ژرف ، تالاب های تار
در تیک تاک ِ  ساعت
در دام دشمنان
در پرده ها و رنگ ها ، ویرانه های شهر
در زوزه ی سگان
در خون و خشم و لذت
در بی غمی و غم
در بوسه و کنار ، یا در سیاه چال
در شادی و الم
در بزم و رزم ، خنده و ماتم ، فراز و شیب
در برکه های خون
در منجلاب یأس
در چنبر ِ  فریب
در لاله های سرخ
در ریگ زار داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبان مردم سیاه موی
در بود
در نبود ،
هر جا که گشته است ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج می برد انسان ز روز و شب
هر جا که بخت ِ  سرکش فریاد می کشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زنده گی طلبد زنده را به رزم ،

بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی ِ  خود هر دو ساخته
تیغی دو دَم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:54  توسط | 
لنگستون هیوز :

                                         بذار بارون ماچت کنه
                                         بذار بارون مث آبچک نقره
                                         رو سرت چیکه کنه
                                         بذار بارون واسه ت لالایی بگه
                                         بارون ، کنار کوره راها
                                         آبگیرای راکد دُرس می کنه
                                         تو نودونا آبگیرای روون را میندازه
                                         شب که میشه ، رو پشت بونامون
                                         قصه های بریده بریده میگه
                                         عاشق بارونم من  .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:53  توسط | 
** جبران خلیل جبران **

روزی به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشت ِ خلوت خسته شده ای »
گفت « لذت ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمی شوم »
دمی اندیشیدم و گفتم « درست است ؛ چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام »
گفت « فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد لذت را می شناسند»
آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من .
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد .
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:52  توسط | 
بامداد :

بر شانه ی من کبوتری ست که از دهان ِ تو آب می خورد
بر شانه ی من کبوتری ست که گلوی مرا تازه می کند
بر شانه ی من کبوتری ست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن می گوید
و از انسان که ربع النوع ِ همه خداهاست .
من با انسان در ابدیتی پر ستاره گام می زنم .
در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد
در کوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخند زد
آدم ها هم تلاش ِ حقیقتند
آدم ها هم زاد ِ ابدیت اند
من با ابدیت بی گانه نیستم .
زنده گی از زیر ِ سنگ چین ِ دیوارهای زندان ِ بدی سرود می خواند
در چشم عروسک های مسخ ، شب چراغ ِ گرایشی تابنده است
شهر من رقص ِ کوچه هایش را باز می یابد .
هیچ کجا هیچ زمان فریاد ِ زندگی بی جواب نمانده است
به صداهای دور گوش می دهم از دور به صدای من گوش می دهند
من زنده ام
فریاد من بی جواب نیست ، قلب ِ خوب ِ تو جواب فریاد من است .
مرغ ِ صدا طلایی ِ من در شاخ و برگ ِ خانه ی توست
عشق ما را دوست می دارد
من با تو رویا یم را در بیداری دنبال می گیرم
من شعر را از حقیقت پیشانی تودر می یابم
با من از روشنایی حرف می زنی و از انسان که خویشاوند ِ همه خداهاست
با تو من دیگر در سحر ِ رویاهایم تنها نیستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:51  توسط | 
بسیار بسیار بسیار زیبا  شعری از بامداد :

جزایر و اقیانوس ها را در می نوردم
کنار تو می نشینم
بر مویت دست می کشم
با تو سخن می گویم
و بر می گردم
بی آنکه مرا دیده باشی .
حیرت مکن که پنجره باز است و عروسک هایت می خندند .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:50  توسط | 
                                                  ** سهراب **

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم .
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:49  توسط | 
                        میان ِ کتاب ها گشتم
                               میان ِ روزنامه های پوسیده ی پُر غبار ،
                                       در خاطرات خویش 
                                       در میان مردم
                                       در حافظه یی که دیگر مدد نمی کند
                                       خود را جُستم و فردا را .
                                        عجبا !
                                       جُست و جو گرم من
                                       نه جُست و جو شونده .
                               من این جای ام و آینده
                        در مشت های من .
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:48  توسط | 
                                            * حمید مصدق *

 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ،
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش ِ گام تو تکرار کنان ،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا ،
خانه ی کوچک ما سیب نداشت .    

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:46  توسط | 
                                              بامداد خسته :

« جهان را که آفرید ؟ »
    
« جهان را ؟
من
آفریدم !
به جز آن که چون من اش
انگشتان ِ معجزه گر باشد
که را توان ِ آفرینش ِ این هست ؟

جهان را
من آفریدم .»


« جهان را چه گونه آفریدی ؟ »

« چه گونه ؟
به لطف ِ کودکانه ی اعجاز !
به جز آن که رؤیتی چون من اش باشد
(تعادل ِ ظریف ِ یکی ناممکن
در ذ ُروه ی امکان )
که را طاقت ِ پاسخ گفتن ِ این هست ؟
به کرشمه دست برآورده
جهان را
به الگوی خویش
بریدم .»

مرا اما محرابی نیست ،
که پرستش ِ من
همه
« برخوردار بودن » است .
مرا بر محرابی کتابی نیست ،
که زبان ِ من
همه
« امکان ِ سرودن » است .

مرا بر آسمان و زمین
قرار نیست
چرا که مرا
مَنیتی در کار نیست :

نه من ام من .
به زبان ِ تو سخن می گویم
و در تو می گذرم .

فرصتی تپنده ام در فاصله ی میلاد و مرگ
تا معجزه را
امکان عشوه
بر دوام ماند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:45  توسط | 
                                                  * مولانا *

گر باده نهان کنیم ، بو را چه  کنیم ؟!
وین شکل خمار و رنگ رو را چه کنیم ؟!
ور با لب خشک ، عشق را خشک آریم
این چشمه ی چشم همچو جو را چه کنیم ؟!

***
بخروشیدم گفت : خموشت خواهم
خاموش شدم گفت : خروشت خواهم
برجوشیدم گفت که : نی ، ساکن باش
ساکن گشتم گفت : بجوشت خواهم

***
گفتم به فراق مدتی بگزارم
باشد که پشیمان شود آن دلدارم
بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم
نتوانستم از تو چه پنهان دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:44  توسط | 
زیباست :

زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
 كه بود گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
 مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خودم مي گويم
 آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
 كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم  ، هستم
 پيش چشمان تو شرمنده هنوز
 گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
 كس نديده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از دیده من رفتي ليك
 دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
 دست ايام ورقها زده است
 زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
 همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
 دل من بردي و با دست تهي
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
 زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:38  توسط | 
                                     ** حضرت حافظ **

ما نگوییم بد ومیل به ناحق نکنیم

                                  جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بداست

                                 کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم

                                  سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه بحرمت نوشد

                                  التفاتش به می صاف مروق نکنیم

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

                                  فکر اسب سیه و زین معرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند

                                  تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

                                گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگریم بر او

                                  ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:37  توسط | 
                                    شعری زیبا از  * سید صالحی  * :

ما سه نفر بودیم
دست هامان بی سایه
سایه هامان بر دیوار
و چشم هامان رو به ردپای پرندگانی
که در اوقات رویا ها رفته بودند
بعد هم اندکی باران آمد
ما دل هامان برای خواندن یک ترانه ی معمولی تنگ شده بود
اما صدای شکستن چیزی شبیه آدمی آمد
سال ها بعد از مادران مویه نشین شنیدیم
هیچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباریده بود
می گویند
سال...سال کبوتر بود

ما دو نفر بودیم
یادهامان در خانه
خواب هامان از دریا
و لب هامان تشنه
تنها به نام یکی پیاله از انعکاسش نوشانوش
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای دیدن یک رخساره آشنا تنگ شده بود
اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای ادمی آمد
سال ها بعد از مادران مویه نشین شنیدیم
هیچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباریده بود
می گویند
سال ... سال پروانه بود

ما یک نفر بودیم
بعد هم اندکی باران آمد .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:25  توسط | 
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا   
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان و دل و دیده منم گریه ی خندیده منم    
یار پسندیده منم یار پسندید مرا

کعبه منم قبله منم سوی من آرید نماز                         
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من                        
 آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

آینه ،  خورشید  شود ، پیش رخ روشن او
تاب  نظرخواه  ببین  ،  که  آیینه  تابید  مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند                              
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا


پرتو  بی کینه  منم ، جان را رها کرده  تنم
تا  نشوم  سایه ی  خود  ،  باز  نبینید  مرا

 « هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود بر نخاست  که من به زندگی نشستم !  »

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:22  توسط | 
یادش به خیر با این شعر من چه زندگی هایی کرده بودم در سال های خیلی خیلی دور :

رفتم زپی ات در همه دنیا ، تو نبودی
از شهر گرفتم ره صحرا تو نبودی
دنبال تو گشتم چه بسا باغ جهان را
گل بود ولی در بر گل ها تو نبودی
یک شب همه شب دیده ی من  سوی فلک بود
من بودم و ماه بود و ثریا تو نبودی
با عشق تو پروانه شدم بر سر گل ها
ماهی شدم و در دل دریا تو نبودی
در شهر خیالم چه بسا گشتم و گشتم
خوبان همه بودند در آنجا تو نبودی
یکشب اگرم بود سری بر سر بالین
در آیینه ی روشن رویا تو نبودی
چون دورجوانیت گذشت آمدی از در
ای وای تو بودی به برم ، نه تو نبودی .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:57  توسط | 
                                                    ** مولانا **

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما 
 افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا 
گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
  مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا 
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته 
 زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا 
ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده
  ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا 
این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد
  سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما 
دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله 
 امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا 
ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری
  خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا 
هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی
  خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا 
عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان
  هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را 
یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود
  یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا 
ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او 
 ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا 
ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای 
 گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما   

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:48  توسط | 
                                        *** فدریکو گارسیا لورکا ***

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت می‌خواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»

خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

«ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی
    خانه‌ات را در برابر اسبم
    آینه‌ات را در برابر زین و برگم
    قبایت را در برابر خنجرم؟...
    من این چنین غرقه به خون
    از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
    سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
    اما من دیگر نه منم
    و خانه‌ام دیگر از آن ِ من نیست.»

«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
    که به آرامی در بستری بمیرم،
    بر تختی با فنرهای فولاد
    و در میان ملافه‌های کتان...
    این زخم را می‌بینی
    که سینه‌ی مرا
    تا گلوگاه بردریده؟»

«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
    که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
    و شال ِ کمرت
    بوی خون تو را گرفته.
    لیکن دیگر من نه منم
    و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
    بر این نرده‌های بلند،
    بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
    بر این نرده‌های سبز،
    بر نرده‌های ماه که آب از آن
    آبشاروار به زیر می‌غلتد.»

    یاران دوگانه به فراز بر شدند
    به جانب نرده‌های بلند.
    ردّی از خون بر خاک نهادند
    ردّی از اشک بر خاک نهادند.
    فانوس‌های قلعی ِ چندی
    بر مهتابی‌ها لرزید
    و هزار طبل ِ آبگینه
    صبح کاذب را زخم زد.

    سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
    سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.

    همراهان به فراز برشدند.
    باد ِ سخت، در دهان‌شان
    طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.

«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
    دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»

    چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار می‌بایدش کشید
    تازه روی و سیاه موی
    بر نرده‌های سبز!»

    بر آیینه‌ی آبدان
    کولی قزک تاب می‌خورد
    سبز روی و سبز موی
    با مردمکانی از فلز سرد.
    یخپاره‌ی نازکی از ماه
    بر فراز آبش نگه می‌داشت.
    شب خودی‌تر شد
    به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
    و گزمه‌گان، مست
    بر درها کوفتند...

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:14  توسط | 
** در آستانه **

بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و
  اگر بی ‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.
آيينه‌ يي نيک‌ پرداخته تواني بود
  آن‌جا
تا آراسته‌گي را
پيش از درآمدن
 در خود نظری کني
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهي‌ ِ
مهمانان،
که آن‌جا  
  تو را  
  کسي به انتظار نيست.
که آن‌جا 
جنبش شايد، 
 اما جُمَنده‌يي در کار نيست:
 
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف
نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقي‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافی. ــ

تنها تو 
  آن‌جا موجوديت ِ مطلقی،
موجوديت ِ محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزير
فروچکيدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهي‌ ظلمات:
«ــ دريغا
  ای‌کاش ای‌کاش
  قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان‌های ِ
بي‌خورشيد ــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
  مي‌شنيدی:
«ــ کاش‌کی کاش‌کی
  داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار...»

اما داوری آن سوی در نشسته است، بي‌ ردای شوم ِ قاضيان.
ذات‌اش درايت و انصاف
هياءت‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)
رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
 به نظّاره به ناظر. ــ

نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
برکه‌يي، ــ

من به هيأت ِ «ما» زاده شدم
  
  به هيأت ِ پُرشکوه ِ انسان
 

تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم
که کارستاني ازاين‌دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
  بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان.
انسان
دشواری وظيفه است.

دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.
رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
و منظر ِ جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمي‌ حصار ِ شرارت ديديم و
اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بي‌کوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ

دالان ِ تنگي را که درنوشته‌ام
به وداع
  فراپُشت مي‌نگرم:
 
فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد ِ خسته.)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:13  توسط | 
** ری اوتا **

هیچ یک سخنی نگفتند
نه میزبانو
نه میهمانو
نه گل های داوودی .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:11  توسط | 
                              **   فریدون مشیری  **  :

هان اي پدر پير كه امروز
مي نالي از اين درد روانسوز
علم پدر آموخته بودي
واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي
افسرده تن و جان تو در خدمت دولت
قاموس شرف بودي و ناموس فضيلت
وين هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت
چل سال غم رنج ببين با تو چها كرد
دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا كرد
چل سال تو را برده ي انگشت نما كرد
وآنگاه چنين خسته و آزرده رها كرد
از مادر بيچاره من ياد كن امروز :‌
هي جامه قبا كرد
خون خورد و گرو داد و غذا كرد و دوا كرد
جان بر سر اين كار فدا كرد
هان ! اي پدر پير ،
كو آن تن و آن روح سلامت ؟
كو آن قد و قامت ؟
فرياد كشد روح تو ، فرياد ندامت !
علم پدر آموخته بودي
واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي
از چشم تو آن نور كجا رفت ؟‌
آن خاطر پر شور كجا رفت ؟
ميراث پدر هم سر اين كارهبا  رفت
وان شعله كه بر جان شما رفت
دودش همه بر ديده ما رفت
چل سال اگر خدمت بقال نمودي
امروز به اين رنج گرفتار نبودي
هان اي پدر پير !
چل سال در اين مهلكه راندي
عمري به تما شا و تحمل گذراندي
ديدي همه ناپاكي و خود پاك بماندي
آوخ كه مرا نيز بدين ورطه كشاندي
علم پدر آموخته ام من !
چون او همه در دام بلا سوخته ام من
چون او همه اندوه و غم آموخته ام من
اي كودك من ! مال بيندوز !
وان علم كه گفتند مياموز
!            

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:10  توسط | 
بامداد :

چه بگويم؟ سخني نيست

مي وزد از سر اميد، نسيمي؛
ليك تا زمزمه اي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
ناروني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست
***
پشت درهاي فرو بسته
شب از دشنه دشمن پر
به كج انديشي
خاموش
نشسته ست .
بام ها
 زيرفشار شب
كج،
كوچه
از آمدو رفت شب ِ بد چشم  ِ سمج
خسته ست
***
چه بگويم ؟ سخني نيست

در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست
وندر اين ظلمت جا
جزسيا نوحه شو مرده زني
نيست

ورنسيمي جنبد
به رهش نجوا را
ناروني نيست
چه بگويم؟
سخني نيست...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:9  توسط | 
                                            بامداد :

قناری گفت : کُره ی ما
کُره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان ِ چینی .

ماهی  ِ سُرخ ِ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود .

کرکس گفت : سیاره ی من
سیاره ی بی همتایی که در آن
مرگ مائده می آفریند .

نهنگ گفت : زمین
سفره ی برکت خیز ِ اقیانوس ها .

انسان سخن نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تر بود .
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:8  توسط | 
                                              
به یاد ************** مرضیه **************

وقت آن باشد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا رو گواه این دل شیدا بگیرم
کو به کو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما هم سازم اکنون
با شما هم رازم اکنون
شمع خود سوزی چو من
در میان انجمن
گاهی اگر
آهی کشد
دل ها بسوزد
یک چنین آتش به جان
مصلحت باشد همان
با عشق خود
تنها شود
تنها بسوزد
  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:8  توسط | 
* جبران *

سه روز پس از آن که به دنیا آمدم هنگامی که در گهواره ی اطلسیم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه ی گرداگردم نگاه می کردم  مادرم به دایه رو کرد و گفت «حال بچه ام چگونه است؟»
دایه در پاسخ گفت « خوب است ، بانو ، من سه بار شیرش دادم ؛ تا کنون نوزادی به این خردی و به این شادی ندیده ام »
من به خشم آمدم و فریاد زدم«دروغ است ، مادر ؛ بسترم سخت است و شیری که نوشیده ام به دهانم تلخ می آید و بوی پستان در بینیم ناخوش است و من سخت بی چاره ام »
مادرم نفهمید و دایه نیز ؛ زیرا زبان من زبان جهانی بود که از آن آمده بودم .
در بیست و یکمین روز زندگی ام ، هنگامی که مرا نام گذاری می کردند ، کشیش به مادرم گفت «ای بانو ، خوشا به حالت که پسرت مسیحی به دنیا آمد .»
من در شگفت شدم و به کشیش گفتم «پس مادر تو در بهشت باید بد حال باشد ، چون تو مسیحی به دنیا نیامدی.»
اما کشیش هم زبان مرا نفهمید .
پس از هفت ماه روزی فالگیری در من نگریست و به مادرم گفت «پسرت مردی محتشم  و رهبری بزرگ خواهد شد»
ولی من فریاد زدم «این پیش گویی دروغ است ؛ چون من موسیقی دان خواهم شد و چیزی به جز موسیقی دان نخواهم شد »
اما در آن سن هم زبان مرا نفهمیدند و من بسیار در شگفت شدم .
حال سی و سه سال گذشته است و در این مدت مادر و دایه ام و آن کشیش مرده اند (خدایشان رحمت کناد)
ولی آن فالگیر هنوز زنده است
دیروز او را نزدیک در کلیسا دیدم ؛ هنگامی که با هم سخن می گفتیم ، گفت «من همیشه می دانستم که تو موسیقی دان می شوی
حتی در زمان کودکی ات من آینده ات را پیش گویی کردم . »
من سخنش را باور کردم زیرا من هم زبان آن جهان دیگر را از یاد برده ام .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:7  توسط | 
* جبران ... *

در روزهای کهن ، هنگامی که نخستی لرزش سخن به لب هایمان آمد ،
از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم«خداوندگارا ، من بنده ی توام . اراده ی پنهان تو قانون من است
 و تا ابد تو را فرمان بُردارم .»
اما خدا پاسخی نداد ، و مانند طوفانی سهمگین گذشت .
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم
و باز با خدا گفتم«آفریدگارا ، من آفریده ی توام . تو مرا از گل ساختی ومن همه چیزم را از تو دارم»
اما خداوند پاسخی نداد و مانند هزار بال ِ تیز پرواز گذشت .
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم
و با خدا گفتم « ای پدر ، من فرزند توام . و من با محبت و عبادت ملکوت ِ تو را به ارث می برم .»
اما خدا پاسخی نداد و مانند ِ مهی که تپه های دور دست را می پوشانَد گذشت .
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم
و با خدا گفتم « خدای من ، ای آرمان و سرانجام من ، من دیروز توام و تو فردای منی .
من ریشه ی توام در خاک و تو گُلاله ی منی در آسمان ، وما با هم در برابر خورشید می بالیم .»
آنگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنان ِ شیرینی به نجوا گفت . و مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد
مرا در بر گرفت .
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:6  توسط | 
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل تيره امواج بلند آوا،
كه غريقي را در خويش فرو مي برد،
و غريوش را با مشت فرو مي كشت،
نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،
به كمك مي طلبيد :
- « آي آدمها ...
آي آدمها ... »
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
به خيالي كه قضا،
به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
آستين ها را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
به كناري برسانيمش ! ...
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .
با غريوي،
كه به خواموشي مي پيوست .
با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
چنگ مي زد، مي آويخت ...
ما نمي دانستيم
اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
اين منم،
اين تو،
آن همسايه،
آن انسان!
اين مائيم !

ما،

همان جمع پراكنده،
همان تنها،
آن تنها هائيم !
همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
آن صدا، اما خاموش نشد .

- « ... آي آدم ها ... »

« آي آدم ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
خاطري آشفته ست،
ديده اي گريان است،
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .
آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
« آي آدم ها » را
در همه جا مي شنويم .
در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
ننگ مان باد اين جان !
شرم مان باد اين نان !
ما نشستيم و تماشا كرديم !
در شب تار جهان
در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده ست،
اين كه با مرگ درافتاده است،
اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
اين منم،
اين تو،
آن همسايه !
آن انسان،
اين مائيم .
ما،
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنها هائيم !
اينهمه موج بلا در همه جا  مي بينيم،
« آي آدم ها » را مي شنويم،
نيك مي دانيم،
دشتي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
مهرباني را،
دانائي را،
بر بلنداي جهان،
بنشانيمش ... !
- « آي آدم ها ... !
موج مي آيد ... »

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:5  توسط | 
                                                *** فدریکو گارسیا لورکا ***

دریا خندید
در دور دست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

ــ تو چه می‌فروشی
  دختر غمگین سینه عریان؟

ــ من آب دریاها را
  می‌فروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
  چی داری؟

ــ آب دریاها را
  دارم، آقا.
ــ این اشک‌های شور
  از کجا می‌آید، مادر؟

ــ آب دریاها را من
  گریه می‌کنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
  سرچشمه‌اش کجاست؟

ــ آب دریاها
  سخت تلخ است، آقا.

دریا خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:4  توسط | 
سیلور استاین یعنی زندگی :

جرج گفت : خدا چاق و قد کوتاهه
نیک گفت : نخیرم . لاغر و درازه
لن گفت : یه ریش سفید بلند داره
جان گفت : نه ف صورتش سه تیغه اس
ویل گفت : سیاهپوسته . بابا گفت : سفید پوسته
رونداروز گفت : دختره

من خندیدیم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته بود و برام فرستاده بود ،
به هیچ کدومشون نشون ندادم .


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:3  توسط | 
تو مهربان بودی
آغاز ماجرا اما
چه سخت تشنه ی جام محبتت بودم
سخن تمام نشد
ختم ماجرا پیدا
امید با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه ،
کوشش شب و روزم
بسان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن ،
و همچو کوفتن آب بود در هاون .
مرا رها کردی ؟
مرا به مسلخ سلاخان
رها چرا کردی ؟
مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم
گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ
کنون کنار کویرم ، کویر بی باران
و مهربانی این مهربانترین یاران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:2  توسط | 
                                                      به یاد ** هایده **

ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه ی من نزدیکه
این منم از همه جا وامانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا

بازی عمرم رو باختم
آخه امیدی که ساختم عاقبت شد زیرورو
ای خدا ای خدا ای خدا

تو بر من ای فلک بی داد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم ناله و فریاد کردی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:2  توسط | 
                             ** فریدون مشیری **

همه می پرسند:  ــ چیست در زمزمه ی مبهم آب؟  ــ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ ــ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند ، که تو را میبرد این گونه به ژرفای خیال؟"  ــ چیست درخلوت خاموش کبوتر ها؟  ــ چیست درکوشش بی حاصل موج؟ ــ چیست درخنده ی جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟" ــ نه به ابر
نه به آب، نه به برگ، نه به آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام  ، من به این جمله نمی اندیشم .
من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه، صحبت چلچله ها را با صبح،  نبض پاینده ی هستی را، در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،  همه را می شنوم می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم! ای سراپا خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم! همه وقت، همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم! تو بدان این را تنها تو بدان! تو بیا، تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب، به تاریکی شب ها تو بتاب! من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند! اینک این من که به پای تو در افتادم باز. ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر! تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو. قصه ی ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من، تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:1  توسط | 
استاین سخن می گوید :

** حرف های اعضای بدن **

پام گفت ، « هی ، بریم برقصیم .»
زبونم گفت ، « بیا بریم یه لقمه بزنیم .»
مغزم گفت ، « بیا یه کتاب خوب بخونیم .»
چشمم گفت ، «بیا یه چرتی بزنیم .»
زانوم گفت ، « بیا یکم راه بریم .»
پشتم گفت ، « بیا سوار کاری کنیم .»
نشیمنم گفت ، « خوب ، من همین جا میشینم
تا شما تصمیم تون رو بگیرین .»

** زن کچل **

هی ! زن مو زرد همه پول هاتو می زنه به جیب ،
چشماش ممکنه گرم باشه ولی قلبش حتما سرده ،
سنش که میره بالا ، وزنش هم میره بالا
از زن ِ مو زرد ، خودتو دور نگر دار !

زن موسیاه ، از اشتیاق می سوزه ،
اما همچین که ازدواج کردین ، یهو ازت خسته میشه ،
از زن ِ مو سیاه ، خودتو دور نگه دار !

اما زن مو سرخ ، جیغ میکشه و
خونه رو مرتب نمی کنه ، اتاقارو جارو نمی کنه و
وقتی که می خوابه خُرخُر می کنه ،
از زن ِ مو سرخ ، خودتو دور نگه دار !

اما زن کچل ! اون تورو همیشه دوست داره
می تونی با خیال راحت بزنیش ، ولی اون پیشت می مونه ،
چون خودش خوب می دونه که هیچکس نمیاد بدزددش ،

** زنده باد زن ِ کچل ! **


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:0  توسط | 
                                           به یاد ** هایده **

تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی
ندانم که چه هستی

تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی
ندانم که چه هستی

در بزم من شکسته ای
در کام اونشسته ای
نوشی تو بر سنگین دلان
زهری به کام خسته گان

من همان اشک سرد آسمانم
نقش دردی به دیوار زمانم
بی سرانجام و بی نام و نشانم
چون غباری به جا از کاروانم

تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی
ندانم که چه هستی


** تنها ترین تنها منم
سرگشته و رسوا منم  **

آه ای فلک ای آسمان
تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا
آه ای خدای مهربان

عشق تو خوابی بود و بس
نقش سرابی بود و بس
این آمدن این رفتنم
رنج و عذابی بود وبس

 ای فلک بازی چرخ تو نازم
بی گمان آمدم تا که ببازم
ای دریغا که شد چشم سیاهی
قبله گاه منو و روی نمازم
قبله گاه منو و روی نمازم

تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی
ندانم که چه هستی
                            

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:59  توسط | 
                                                  ** آگهی یزدی **

                                      درجهان ده چیز دشوار است نزد آگهی
                                      کز تصور کردن آن می شود دل بی حضور
                                     ناز ِ عاشق ، زهد ِ فاسق ، بذل ِ ممسک ، هزل ِ رذل 
                                     عشوه ی محبوب بد شکل و نظربازی ِ کور
                                      لحن ِ صوت ِ بی اصولان ، بحث علم جاهلان 
                                      میهمانی ای به تقلید و گدایی ای به زور .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:58  توسط | 
                                                                بامداد :

« جهان را بنگر سراسر
که به رخت ِ رخوت ِ خراب ِ خود
از خویش بیگانه است .

و ما را بنگر
بیدار
که هُشیواران ِ غم ِ خویشیم .
خشم آگین و پرخاشگر
از اندوه ِ تلخ ِ خویش پاس داری می کنیم ،
نگه بان ِ عبوس ِ رنج ِ خویشیم
تا از قاب ِ سیاه ِ وظیفه یی که بر گرد ِ ان کشیده ایم
خطا نکند .

و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت ِ معصومانه ی خواب اش
که از خویش چه بی گانه است !

ماه می گذرد
در انتهای مدار ِ سردش .
ما مانده ایم و
روز
نمی آید .»

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:58  توسط | 
                                                    ** مولانا **

بیایید بیایید که گلزار دمیده​ست
 بیایید بیایید که دلدار رسیده​ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان  را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده​ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریده​ست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده​ست
چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت
مگر نامه اعمال ز آفاق پریده​ست
بکوبید دهل​ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده​ست
          

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:56  توسط | 
سیلور استاین :

«مریض»

پگی مک کی  کوچولو گفت آسه آسه ،
« من امروز نمی تونم برم مدرسه ،
آخه سرخک و اوریون گرفته م
یه زخم عمیق و چند تا کبودی و کهیر زده به تنم
دهنم خیس و گلوم خشک می شه
لوزه هام قد تخته سنگ شده ن ،
آبله مرغون دارم ، شونزده تا دونش رو خودم شمردم
این هم یکی دیگه شده هیفده تا دونه
نمی بینی صورتم داره به سبزی می زنه ؟
پام بریده ، چشمامم که آبیه
احتمالا مرضم آنفلوانزای ویروسماتیک ِ حسابیه .
نفس تنگی دارم ، خفقان گرفتم ، می کنم سرفه و عطسه
مطمئنم پای چپم شیکسه
چونه م رو که تکون می دم ، باسنم درد می گیره
نافم هم که داره فرو می ره
پشتم در رفته ، قوزک پام رگ به رگه
هر وقت بارون می باره آپاندیسم درد می گیره دیگه
دماغم چاییده ، انگشت های پام کرخ و عینه خمیره
شست ِ دستم حسابی خُرد و خاکشیره
گردنم خم نمی شه ، صدام ضعیف شده
وقتی حرف می زنم صدام از ته چاه در میاد ، خفیف شده
زبونم اینقدر بار داره که دهنم رو پر کرده
به نظرم موهام ریزش پیدا کرده
آرنجم خم شده ، کمرم صاف نمی شه کجه
تبم رفته روی چهل و دو درجه .
مغزم آب رفته ، دارم ناشنوا می شم
یه سوراخ هست توی گوشم .
ناخنم ریشه داره ، قلبم هم ...
چی ؟
چی شده ؟ گفتی چی ؟
گفتی امروز ... جمعه س ؟ تعطیلی یه ؟
بای بای من رفتم بازی { بی خیال ِ قافیه } ! »

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:55  توسط | 
                                                        ** فروغ فرخ زاد **

دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گل ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند
که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام ارام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالی ست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما گیج است
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم ...
من فکر می کنم ...
 من فکر می کنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام ارام
از خاطرات سبز تهی می شود .
        

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:53  توسط | 

زندگی همراه با سیلور  استاین :

** مامان و خدا **

خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه « با چنگال غذا بخور »
خدا به ما صدا داده ، مامان میگه « جیغ نزن »
مامان میگه « کلم بخور ، حبوبات و هویج بخور »
ولی خدا به ما حوس بستنی شیره ای داده .

خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه « دستمال وردار دماغت رو پاک کن »
خدا به ما آب گل آلود داده ، مامان می گه ، « شالاپ شولوپ نکن »
مامان می گه ، « ساکت باش ، خوابه بابات »
اما خدا به ما در ِ سطل آشغال داده که می شه باهاش شَتَرق صدا داد .

خدا به ما انگشت داده  ، مامان می گه ، « باید دستکش هات رو دستت کنی »
خدا به ما بارون داده ، مامان می گه ، « مبادا خیس بشی »
مامان می خواد که ما مراقب باشیم و زیاد نزدیک نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازش شون کنیم

خدا به ما انگشت داده ، مامان می گه « برو دستت رو بشور »
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر از زغال  و تن های سیاه شده قشنگ
داده ، چه جور !

من چندان باهوش نیستم ، ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می کنه ، یا اگه نه ، خدا .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:52  توسط | 
استاین :

روزی من زبان گل ها را می دانستم ،
روزی هر آنچه را که کرم ابریشم می گفت ، می فهمیدم
روزی من پنهانی به پُر حرفی ِ سارها می خندیدم ،
و در بستر خود
به گفت و گو با پروانه ها می نشستم
روزی من همه ی پرسش های زنجره ها را می شنیدم
و پاسخ می گفتم
با هر دانه برفی که به زمین افتاد و هنگام مُردن می گریستم
من هم می گریستم
روزی من زبان گل ها را می دانستم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:51  توسط | 

کوه ها با همند و تنهایند
همچو ما ، باهمان ِ تنهایان
پیوندهای روزانه
ثانیه شمار عمر من ...
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
" 7 آبان 88 "
«نوید مجاهد» روحت شاد و ناتنها
41 تا 70
71 تا 100
ایمان بیاوریم به آغاز فصل زرد
سرود آن که برفت و آن که ...
در آستانه
پیغام
شل سیلور استاین ( زندگی )
دلیل آفتاب ( زیبا )
« خانم مارگوت بیکل » : سکوت ...
« شعری که زندگی ست »
کجاست شاملوی ِ زمانه ی دیگر
سبز، تویی که سبز می‌خواهم
یک مایه در دو مقام
** چلچلي **
از آينه بپرس نام نجات دهنده‌ات را
مدرسه ي عشق
مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
« جهان را که آفرید ؟ »
شعر رهايي‌ ست ...
** این عشق **
كه « خاموشی تقوای ما نيست. »
تلخی این اعتراف ...
جنگل آئينه
نخست دیر زمانی در او ...
@@@روز هشتم@@@
خدای را مسجد ِ من کجاست
از بیم ها پناهی جُستم
« ... آي آدم ها ... »
و شما که به سالیانی ...
« سرود ِ مردی که تنها می رود »
« تا شکوفه ی سُرخ ِ یک پیرهن »
چند شعر از « اوژنيو منتاله »
عقوبت
کاج
« از خود با خویش »
« انگيزه‌های خاموشی »
نا امید مردم را معادی مقدّر نیست
لعنت
از بیم ها پناهی جُستم ...
اکنون مرا به قربانگاه می برند ...
اینک موج ِ سنگین ِ گذر ِ زمان ...
« قصه ی دخترای ننه دریا »
چند شعر از « لنگستون هیوز »
« قصه ی مردی که لب نداشت »
« این تخته بند ِ تن » لورکا
« ترانه‌ی شرقی » لورکا
مرد تنهای موسیقی ایران » فرهاد
محسن نامجو
مرضیه عزیز
خودم یعنی امیر تنها 1
خودم یعنی امیر تنها 2
خودم یعنی امیر تنها 3
خودم یعنی امیر تنها 4
خودم یعنی امیر تنها 5
س ب ز

پیوندها
سایت رسمی بامداد خسته
سایت فروغ فرخ زاد
حافظ
آوای آزاد
recent ( حافظ ، مولانا ، شاهنامه ، سعدی ،قرآن )
Persopedia
مثنوی معنوی
سایت سهراب
شاعران کهن
««« صدای شاملو »»»
سایت فریدون مشیری
فدریکو گارسیا لورکا
تاریخ فلسفه
احمد شاملو در مجله ی شعر
شازده کوچولو
نشریه عروض
صادق هدایت
سید علی صالحی
««« زنده یاد شیون فومنی »»»
نادر نادرپور ( روی نام های لاتین کلیک کنید )
لغتنامه جامع گیلکی


 

 RSS

امیر تنها