![]() |
![]() |
|
| امیر تنها |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:15 توسط |
|
|
« نوشتن » بدرود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:55 توسط |
|
|
مرا می باید که در این خم ِ راه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 17:10 توسط |
|
|
**آشتی **
کوه است اين: تا تو را به خواری تسبيح گويد تا تو مرا انسان آفريدهای: فانيام آفريدهای بر خود مبال که اشرف ِ آفرينهگان ِ تواَم من: هستي از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برميگذری *** نام ِ تواَم من *** به ياوه معنايم مکن !» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 17:4 توسط |
|
|
هما میرافشار :
ای تمام فکر من در روز و شب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 17:0 توسط |
|
|
**حسین وثوق الدوله **
بار دگر به کوچه رندان گذر کنیم..................تابشکنیم توبه و سجاده تر کنیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:58 توسط |
|
|
آه ای عشق تو در جان و تن من جاری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:57 توسط |
|
|
ما فریاد می زدیم چراغ ! چراغ ! و ایشان در نمی یافتند سیاهی مغزشان ، سفیدی کدری بود اسفنج بار لایه بر لایه بر شباهت یافته از جسمیت مغزشان گناهیشان نبود از جنمی دیگر بودند . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:56 توسط |
|
|
زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر
چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته عطش عطش تو بمان ، تا بهانه ی دیگر همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری همیشه دست ترا تیغ فاتحانه ی دیگر سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای کجاست منزل امنی ، کجاست خانه ی دیگر خروش جوشش دریاچه در کرانه ی من بین که این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ بمان تو سبزی این باغ ، تا جوانه ی دیگر ! زمان حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویت که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر بجان دوست از این تازیانه باک ندارم که زخم جان مرا هست تازیانه دیگر کجاست سرخی فریادهای بابک خرم کجاست کاوه ی آزاده ی زمانه دیگر ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:55 توسط |
|
|
مثل ِ کبریت کشیدن در باد بوسه ات دشوار است من خلاف جهت آب شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه یِ کبریتم را می کشم در ره باد هرچه بادا باد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:53 توسط |
|
|
** گابریل ماریانو **
کیست به دریاکناران ** منم ** کیست که چشمانی دارد خیس ** منم ** کیست که دیگر بار در حال تولد است ** منم ** کیست آن که سر ِ فریاد کشیدن دارد ** منم ** منم که در کار تجدید حیاتم ** من .** مبادا کسی متهمم کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:52 توسط |
|
|
** رود ** خویشتن را به بستر ِ تقدیر سپردن از تیزه های غرور ِ خویش فرود آمدن و همچنان در شیب ِ شیار فروتر نشستن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:50 توسط |
|
|
پرکن پياله را كه اين آب آتشين ديري است ره به حال خرابم نمي برد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:49 توسط |
|
|
پس پای ها استوار تر بر زمین بداشت * تیره ی پُشت راست کرد
*گردن به غرور برافراشت * و فریاد برداشت » اینک من ! آدمی ! پادشاه ِ زمین ! و جانداران همه از غریو او بهراسیدند* و غروری که خود به غرش او پنهان بود بر جانداران همه چیره شد * و آدمی جانوران را همه در راه نهاد * و از ایشان بر گذشت * و بر ایشان سر شد از آن پس که داستان خود را از اسارت خاک باز رهانید پس پشته ها و خاک به اطاعت آدمی گردن نهادند * و کوه به اطاعت آدمی گردن نهاد * همچنان که بیشه ها و باد * و آتش آدمی را بنده شد * و از جانداران هر چه بود آدمی را بنده شدند در آب و به خاک و بر آسمان هر چه بودند و به هر کجای * و ملک جهان او را شد * و پادشاهی آب و خاک او را مسلم شد * و جهان به زیر نگین او شد به تمامی * و زمان در پنجه ی قدرت او قرار گرفت * و زر آفتاب را سکه به نام خویش کرد از آن پس که دستان خود را از بنده گی خاک باز رهانید . پس صورت خاک را بگردانید * و رود را و دریا را به مُهر خویش داغ بر نهاد به غلامی * و به هر جای با نهاد خاک پنجه در پنجه کرد به ظفر * و زمین را یک سره باز آفرید به دستان * و خدای را هم به دستان ؛ به خاک و به چوب و به خرسنگ * و به حیرت در آفریده ی خویش نظر کرد چرا که با زیبایی دست کار او زیبایی هیچ آفریده به کس نبود * و او را نماز برد چرا که معجزه ی دستان او بود از آن پس که از اسارت خاک شان وارهانید پس خدای را که آفریده ی دستان معجزگر او بود با اندیشه خویش وانهاد * و دستان خدای آفرین خود را که سلاح پادشاهی او بودند به درگاه او گسیل کرد به گدایی نیاز و برکت کفران نعمت شد * و دستان توهین شده آدمی را لعنت کردند چرا که مقام ایشان بر سینه نبود به بنده گی و *******تباهی ******* آغاز یافت . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:47 توسط |
|
|
بامداد :
در معبر من دور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:46 توسط |
|
|
زندگی همراه با سیلور استاین :
چشمام رو که وا کردم به بارون نگاه کردم ، بارون چکید روی سرم و جاری شد توی مخم ، حالا تا توی رختخوابم دراز می کشم، تنها چیزی که می شنوم صدای شالاپ و شولوپ ِ بارونه توی سرم . من خیلی یواش قدم بر می دارم ، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:45 توسط |
|
|
درود خدایان بر تو باد ای بامداد :
که ایم و کجا ییم ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:44 توسط |
|
|
باز باید بگویم من؟ همین که نگران روزهای شما هستم چگونه مطمئن باشم و خاطر جمع که پیش هم خواهیم بود اکنون که باران دیدگان ما به وصف نمی اید. باز باید بگویم این را همین که چراغ چشم های دوست دور می شود از من سردرد های غریب من اغاز می شود اخر تمام این روز ها یکی نبود و من انگار که شعری نگفته باشم و اینکه از نسیم زخم می پذیرد دلم بی شما این هم اغراق نیست دیگر . *سید صالحی * |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:43 توسط |
|
|
بامداد :
مرا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:42 توسط |
|
|
بامداد خسته :
تو کجایی ؟ من در دوردست ترین جای این جهان ایستاده ام : تو کجایی ؟ من در پاک ترین مُقام جهان ایستاده ام : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:41 توسط |
|
|
بامداد:
چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:40 توسط |
|
|
** مولانا **
روز و شب را همچو خود مجنون كنم سر ز پايت برندارم روز و شب جان و دل از عاشقان ميخواستند ** تا نيابم آن چه در مغز منست تا كه عشقت مطربي آغاز كرد ميزني تو زخمه و بر ميرود ساقيي كردي بشر را چل صبوح اي مهار عاشقان در دست تو ميكشم مستانه بارت بيخبر تا بنگشايي به قندت روزهام چون ز خوان فضل روزه بشكنم جان روز و جان شب اي جان تو تا به سالي نيستم موقوف عيد ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل بس كه كشت مهر جانم تشنه است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:39 توسط |
|
|
ببین سیلور استاین چی می گه : ( با سیلور استاین زندگی کنید )
مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن شاید غریبه باشه ، شاید بهترین دوست باشه فکر می کنی اون دختره باید اون لیوان شرابو بخوره؟ مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن مواظب اون عاشقا باش که چشماشونو می بندن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:38 توسط |
|
|
ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:37 توسط |
|
|
* بیکل * :
دل تنگی های آدمی را باد ترانه یی می خواند ، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:36 توسط |
|
|
** بیکل ** :
ساده است نوازش سگی ولگرد ، ساده است ستایش گلی ، ساده است بهره جویی از انسانی ، ساده است چگونه می زییم، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:35 توسط |
|
|
**فریدون مشیری ** :
گلی را که دیروز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:34 توسط |
|
|
بامداد :
رفتم فرو به فکرو فتاد از کف ام سبو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:33 توسط |
|
|
** مولانا **
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:32 توسط |
|
|
بامداد:
در چار راه ها خبری نیست :
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:31 توسط |
|
|
** فریدون مشیری **
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک، شاخه های شسته ، باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید، برگهای سبز بید،عطر نرگس ، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد، خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک میرسد اینک بهار، (گر نکوبی شیشه غم را به سنگ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ! ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:30 توسط |
|
|
بامداد:
ای دریغ ! ای دریغ که فقر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:29 توسط |
|
|
باید که دوست بداریم یاران !
باید که چون خزر بخروشیم . فریاد های ما اگه چه رسا نیست باید یکی شود . باید تپیدن هر قلب اینک سرود ، باید سرخی هر خون اینک پرچم ، باید که قلب ما سرود ما و پرچم ما باشد . باید در هر سپیده ی البرز نزدیک تر شویم . باید یکی شویم اینان هراسشان ز یگانگی ماست ... باید که سر زند طلیعه خاور از چشم های ما باید که لوت تشنه میزبان خزر باشد باید کویر فقیر از چشمه های شمالی بی نصیب نماند باید که دست های خسته بیاسایند باید که خنده و آینده ، جای اشک بگیرد باید بهار در چشم کودکان جاده ری سبز و شکفته و شاداب باید بهار را بشناسند باید که رنج را بشناسیم و قتیکه دختر رحمان با یک تب دو ساعته می میرد باید که دوست بداریم یاران باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد ... باید یکی شویم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:27 توسط |
|
|
بامداد:
سايهي ِ ابري شدم بر دشتها دامن کشاندم: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:26 توسط |
|
|
دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است دگر خورشید از پشت بلندی ها ، نمودار است دگر صبح است ... دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تنهامان نمی لرزد ، کنون شبب زنده داران ! صبح گردیده چنان کاوه ، درفش کاویانی را بروی دوش اندازیم دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:25 توسط |
|
|
بامداد:
در غریو ِ سنگین ِ ماشین ها و اختلاط ِ اذان و جاز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:24 توسط |
|
|
به یاد ** سوسن **
به سان مرغکی آواره ای غم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:23 توسط |
|
|
به یاد ** سوسن **
به سان مرغکی آواره ای غم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:17 توسط |
|
|
** فروغ ** :
جمعه ی ساکت آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:16 توسط |
|
|
شاهکار بامداد :
چیزی به جای نماند حتا که نفرینی بدرقه ی راه ام کند . با اذان ِ بی هنگام پدر به جهان آمدم در دستان ماماچه پلیدک که قضا را وضو ساخته بود هوا را مصرف کردم اقیانوس را مصرف کردم سیاره را مصرف کردم «خدا» را مصرف کردم و لعنت شدن را ، بر جای ، چیزی به جای بنماندم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:15 توسط |
|
|
این شعر رو از یه وبلاگ پیدا کرده بودم و نمی دونم از کی هست ولی زیباست :
زمين آرام ميماند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:14 توسط |
|
|
ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه ی لطیفت به دو چشم اشک ریزم که ز راه عاشقی ها زبلا نمی گریزم به تو ای فرشته ی من گل من بهانه من که جدایی از تو باشد غم جاودانه ی من چو تو در برم نباشی غم بی شمار دارم تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:12 توسط |
|
|
اوراق شعر ما را
بگذار تا بسوزند لب هاي باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار دستها را بر دستها ببندند بگذار تا بگوييم بگذار تا بخندند بگذار هر چه خواهند نجواكنان بگويند بگذار رنگ خون را با اشكها بشويند بگذار تا خدايان ديوار شب بسازند بگذار اسب ظلمت بر لاشه ها بتازند بگذار تا ببارند خونها ز سينه ي ما شايد شكفته گردد گلهاي كينه ي ما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:10 توسط |
|
|
** مولانا **
مرا گویی که رایی من چه دانم چنین مجنون چرایی من چه دانم مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برآیی من چه دانم منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی کجایی من چه دانم مرا گویی به قربانگاه جانها نمیترسی که آیی من چه دانم مرا گویی اگر کشته خدایی چه داری از خدایی من چه دانم مرا گویی چه می جویی دگر تو ورای روشنایی من چه دانم مرا گویی تو را با این قفس چیست اگر مرغ هوایی من چه دانم مرا راه صوابی بود گم شد ار آن ترک خطایی من چه دانم بلا را از خوشی نشناسم ایرا به غایت خوش بلایی من چه دانم شبی بربود ناگه شمس تبریز مز من یکتا دو تایی من چه دانم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:9 توسط |
|
|
حیف که اسم شاعر جوان این شعر زیبا رو نمی دونم :
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:8 توسط |
|
|
به یاد * فرهاد *
می بینم صورتمو تو آینه با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد اون به من یا من به اون خیره شدم باورم نمی شه هر چی می بینم چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم می گم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم می کشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم می گه منو توی آینه نشون می ده میگه این توی نه هیچ کس دیگه جای پاهای تموم قصه هام رنگ غربت تو تموم لحظه هام مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا آینه می گه تو همونی که یه روز می خواستی خورشیدو با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونه ات شده داری بی صدا تو قلبت می میری می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه آینه می شکنه هزار تیکه می شه اما باز تو هر تیکه اش عکس منه عکسا با دهن کجی بهم می گن چشم امیدو ببر از آسمون روزا با همدیگه فرقی ندارن بوی کهنگی می دن تمومشون .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:8 توسط |
|
|
بامداد چه کردی ؟ :
همه برگ و بهار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:7 توسط |
|
|
** لنگستون هیوز **
راسی راسی مکافاتیه حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری ، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:6 توسط |
|
|
آراه والا بر بامداد :
کوه با نخستین سنگ آغاز می شود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:5 توسط |
|
|
به یاد * فرهاد *
گرم و زنده بر شن های تابستان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:4 توسط |
|
|
بامداد :
باران قصیده واری غمناک آغاز کرده بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:3 توسط |
|
|
زندگی همراه با شل سیلور استاین :
بنگر آن مست را در جوی آب ... هی ، من او بوده ام ...او بوده ام . من او بوده ام ...او بوده ام . هرگاه ، چنان قد بکشم که بایستم هرگاه ، چنان قد بکشم که بایستم یا حقیقت . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:2 توسط |
|
|
به یاد ** فرهاد **
** الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم ** والا پیامدار « محمد » گفتی که یک دیار هر گز هرگز آنگاه تمثیل وار در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا والا پیامدار « محمد » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:1 توسط |
|
|
غنچه با لبخند
می گوید : تماشایم کنید ! گل ، بتابد چهره ، همچون چلچراغ : یک نظر در روی زیبایم کنید ! سرو ِ ناز سرخوش و طناز می بالد به خویش : گوشه ی چشمی به بالایم کنید ! باد نجوا می کند در گوش ِ برگ : سر در آغوش گلی دارم ، کنار چتر بید ، راه دوری نیست ، پیدایم کنید ! آب گوید : زاری ام را بشنوید ! گوش بر آوای ِ غم هایم کنید ! پشت پرده ، باغ اما در هراس : باز پایز است و در راهند آن دژخیم و داس ! سنگ ها هم حرف هایی می زنند گوش کن ! خاموش ها گویا ترند ! از در و دیوار می بارد سخن تا کجا دریابد آن را جان من . در خموشی های من فریادهاست آن که دریابد چه می گویم کجاست ؟ آشنایی با زبان ِ بی زبانانی چو ما دشوار نیست چشم و گوشی هست مردم را ، دریغ ، گوش ها ، هشیار نه چشم ها ، بیدار نیست . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:0 توسط |
|
|
به یاد * فرهاد *
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:58 توسط |
|
|
اولین زنی که جایزه ی نوبل در شعر را از آن خود کرد * ادنا میلای *
عشق مرا تنها رها کرد عشق مرا تنها رها کردو عشق مرا تنها رها کرد و |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:58 توسط |
|
|
بامداد :
* گر بدیسان زیست باید پست گر بدین سان زیست باید پاک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:56 توسط |
|
|
** حضرت حافظ **
بارها گفتهام و بار دگر میگویم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:56 توسط |
|
|
با سیلور استاین زندگی کنید :
** رژیم غذایی ** |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:55 توسط |
|
|
** در رزم ِ زندگی **
در زیر ِ تاق ِ عرش ، بر سفره ی زمین در نور و در ظلام در های و هوی و شیون ِ دیوانه وار ِ باد در چوبه های دار در کوه و دشت و سبزه در لجه های ژرف ، تالاب های تار در تیک تاک ِ ساعت در دام دشمنان در پرده ها و رنگ ها ، ویرانه های شهر در زوزه ی سگان در خون و خشم و لذت در بی غمی و غم در بوسه و کنار ، یا در سیاه چال در شادی و الم در بزم و رزم ، خنده و ماتم ، فراز و شیب در برکه های خون در منجلاب یأس در چنبر ِ فریب در لاله های سرخ در ریگ زار داغ در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود در چشم و در لبان مردم سیاه موی در بود در نبود ، هر جا که گشته است ترس و حرص و رقص هر جا که مرگ هست هر جا که رنج می برد انسان ز روز و شب هر جا که بخت ِ سرکش فریاد می کشد هر جا که درد روی کند سوی آدمی هر جا که زنده گی طلبد زنده را به رزم ، بیرون کش از نیام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:54 توسط |
|
|
لنگستون هیوز :
بذار بارون ماچت کنه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:53 توسط |
|
|
** جبران خلیل جبران **
روزی به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشت ِ خلوت خسته شده ای » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:52 توسط |
|
|
بامداد :
بر شانه ی من کبوتری ست که از دهان ِ تو آب می خورد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:51 توسط |
|
|
بسیار بسیار بسیار زیبا شعری از بامداد :
جزایر و اقیانوس ها را در می نوردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:50 توسط |
|
|
** سهراب **
صدا کن مرا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:49 توسط |
|
|
میان ِ کتاب ها گشتم
میان ِ روزنامه های پوسیده ی پُر غبار ، در خاطرات خویش در میان مردم در حافظه یی که دیگر مدد نمی کند خود را جُستم و فردا را . عجبا ! جُست و جو گرم من نه جُست و جو شونده . من این جای ام و آینده در مشت های من . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:48 توسط |
|
|
* حمید مصدق *
تو به من خندیدی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:46 توسط |
|
|
بامداد خسته :
« جهان را که آفرید ؟ » جهان را
« چه گونه ؟ مرا اما محرابی نیست ، مرا بر آسمان و زمین نه من ام من . فرصتی تپنده ام در فاصله ی میلاد و مرگ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:45 توسط |
|
|
* مولانا *
گر باده نهان کنیم ، بو را چه کنیم ؟! *** ***
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:44 توسط |
|
|
زیباست :
زير خاكستر ذهنم باقي ست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:38 توسط |
|
|
** حضرت حافظ **
ما نگوییم بد ومیل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بداست کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعه رندان نه بحرمت نوشد التفاتش به می صاف مروق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین معرق نکنیم آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصم خطا گفت نگریم بر او ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:37 توسط |
|
|
شعری زیبا از * سید صالحی * :
ما سه نفر بودیم ما دو نفر بودیم ما یک نفر بودیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:25 توسط |
|
|
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا جان و دل و دیده منم گریه ی خندیده منم کعبه منم قبله منم سوی من آرید نماز پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من آینه ، خورشید شود ، پیش رخ روشن او نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
« هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگی نشستم ! » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:22 توسط |
|
|
یادش به خیر با این شعر من چه زندگی هایی کرده بودم در سال های خیلی خیلی دور :
رفتم زپی ات در همه دنیا ، تو نبودی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:57 توسط |
|
|
** مولانا **
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:48 توسط |
|
|
*** فدریکو گارسیا لورکا ***
سبز، تویی که سبز میخواهم، سراپا در سایه، دخترک خواب میبیند سبز، تویی که سبز میخواهم. خم شده بر نردهی مهتابی ِ خویش □ «ــ ای دوست! میخواهی به من دهی «ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود «ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم «ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم یاران دوگانه به فراز بر شدند □ سبز، تویی که سبز میخواهم. همراهان به فراز برشدند. «ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟ چه سخت انتظار کشید □ بر آیینهی آبدان □ سبز، تویی که سبزت میخواهم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:14 توسط |
|
|
** در آستانه **
بايد اِستاد و فرود آمد تنها تو اما داوری آن سوی در نشسته است، بي ردای شوم ِ قاضيان. نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانهيي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ من به هيأت ِ «ما» زاده شدم تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگينکمان ِ پروانه بنشينم دالان ِ تنگي را که درنوشتهام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:13 توسط |
|
|
** ری اوتا **
هیچ یک سخنی نگفتند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:11 توسط |
|
|
** فریدون مشیری ** :
هان اي پدر پير كه امروز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:10 توسط |
|
|
بامداد :
چه بگويم؟ سخني نيست مي وزد از سر اميد، نسيمي؛ در همه خلوت اين شهر،آوا ورنسيمي جنبد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:9 توسط |
|
|
بامداد :
قناری گفت : کُره ی ما ماهی ِ سُرخ ِ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد کرکس گفت : سیاره ی من نهنگ گفت : زمین انسان سخن نگفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:8 توسط |
|
|
به یاد ************** مرضیه ************** وقت آن باشد که چندی هم ره صحرا بگیرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:8 توسط |
|
|
* جبران *
سه روز پس از آن که به دنیا آمدم هنگامی که در گهواره ی اطلسیم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه ی گرداگردم نگاه می کردم مادرم به دایه رو کرد و گفت «حال بچه ام چگونه است؟» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:7 توسط |
|
|
* جبران ... *
در روزهای کهن ، هنگامی که نخستی لرزش سخن به لب هایمان آمد ، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:6 توسط |
|
|
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل تيره امواج بلند آوا، كه غريقي را در خويش فرو مي برد، و غريوش را با مشت فرو مي كشت، نعره اي خسته و خونين ، بشريت را، به كمك مي طلبيد : - « آي آدمها ... آي آدمها ... » ما شنيديم و به ياري نشتابيديم ! به خيالي كه قضا، به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند ! « دستي از غيب برون آيد و كاري بكند » هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم ! آستين ها را بالا نزديم دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم، تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش، به كناري برسانيمش ! ... موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت . با غريوي، كه به خواموشي مي پيوست . با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا چنگ مي زد، مي آويخت ... ما نمي دانستيم اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ، اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ، اين منم، اين تو، آن همسايه، آن انسان! اين مائيم ! ما، همان جمع پراكنده، - « ... آي آدم ها ... » « آي آدم ها ... » آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:5 توسط |
|
|
*** فدریکو گارسیا لورکا ***
دریا خندید ــ تو چه میفروشی ــ من آب دریاها را ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت ــ آب دریاها را ــ آب دریاها را من ــ دل من و این تلخی بینهایت ــ آب دریاها دریا خندید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:4 توسط |
|
|
سیلور استاین یعنی زندگی :
جرج گفت : خدا چاق و قد کوتاهه من خندیدیم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته بود و برام فرستاده بود ،
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:3 توسط |
|
|
تو مهربان بودی
آغاز ماجرا اما چه سخت تشنه ی جام محبتت بودم سخن تمام نشد ختم ماجرا پیدا امید با تو نشستن تلاش بی ثمری بود چه ، کوشش شب و روزم بسان شخم زدن روی سینه دریا و استغاثه به درگاهت گره به باد زدن ، و همچو کوفتن آب بود در هاون . مرا رها کردی ؟ مرا به مسلخ سلاخان رها چرا کردی ؟ مرا که رام تو بودم اسیر دام تو بودم گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ کنون کنار کویرم ، کویر بی باران و مهربانی این مهربانترین یاران
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:2 توسط |
|
|
به یاد ** هایده **
ای خدا ای خدا ای خدا بازی عمرم رو باختم تو بر من ای فلک بی داد کردی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:2 توسط |
|
|
** فریدون مشیری **
همه می پرسند: ــ چیست در زمزمه ی مبهم آب؟ ــ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ ــ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند ، که تو را میبرد این گونه به ژرفای خیال؟" ــ چیست درخلوت خاموش کبوتر ها؟ ــ چیست درکوشش بی حاصل موج؟ ــ چیست درخنده ی جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟" ــ نه به ابر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:1 توسط |
|
|
استاین سخن می گوید :
** حرف های اعضای بدن ** پام گفت ، « هی ، بریم برقصیم .» ** زن کچل ** هی ! زن مو زرد همه پول هاتو می زنه به جیب ، زن موسیاه ، از اشتیاق می سوزه ، اما زن مو سرخ ، جیغ میکشه و اما زن کچل ! اون تورو همیشه دوست داره ** زنده باد زن ِ کچل ! **
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:0 توسط |
|
|
به یاد ** هایده **
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی در بزم من شکسته ای من همان اشک سرد آسمانم تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
آه ای فلک ای آسمان عشق تو خوابی بود و بس ای فلک بازی چرخ تو نازم تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:59 توسط |
|
|
** آگهی یزدی **
درجهان ده چیز دشوار است نزد آگهی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:58 توسط |
|
|
بامداد :
« جهان را بنگر سراسر و ما را بنگر و جهان را بنگر ماه می گذرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:58 توسط |
|
|
** مولانا **
بیایید بیایید که گلزار دمیدهست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:56 توسط |
|
|
سیلور استاین :
«مریض» پگی مک کی کوچولو گفت آسه آسه ، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:55 توسط |
|
|
** فروغ فرخ زاد **
دلم برای باغچه می سوزد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:53 توسط |
|
|
زندگی همراه با سیلور استاین : ** مامان و خدا ** خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه « با چنگال غذا بخور » خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه « دستمال وردار دماغت رو پاک کن » خدا به ما انگشت داده ، مامان می گه ، « باید دستکش هات رو دستت کنی » خدا به ما انگشت داده ، مامان می گه « برو دستت رو بشور » من چندان باهوش نیستم ، ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:52 توسط |
|
|
استاین :
روزی من زبان گل ها را می دانستم ، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:51 توسط |
|

| پیوندهای روزانه |
|
ثانیه شمار عمر من ... |